|
وبلاگ اهل سنت الحمد لله الذي أمرنا بالعبادة، وبطاعته وطاعة رسوله، ووعدنا بالحسني مع الزيادة |

كد لينك به ما :
ساعت و تاريخ
موضوعات
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
داستان تهمت به حضرت عايشه ( )
حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در هر سفر یكی از همسران خویش را به همراه می بردند در باز گشت از سفری حضرت عایشه رضی الله عنها همراه ایشان بودند و در یكی از استراحتگاههای وسط راه حضرت عایشه از كجاوه ( اتاقكی كه بر روی شتر قرار میدادند ) خارج شدند و برای قضای حاجت از كاروان دور رفتند ناقوس حركت در این بین به صدا در آمد و شتربان كجاوه را بربالای شتر قرار داد غافل از اینكه عایشه در میان آن نیست و ساربان كاروان را به حركت در آورد .
عایشه رضی الله عنها كه برگشت دید كه ای داد و بیداد كاروان رفته است چون یقین داشت بدنبالش خواهند آمد در جای خود نشست .
قانون این بود كه همیشه پشت سركاروان و بافاصله فردی حركت میكرد تا اشیاء بجامانده را جمع آوری كند در آن سفر این وظیفه به حضرت صفوان محول شده بود او وقتی به عایشه رسید گفت ( سبحان الله زن رسول خدا ) و دیگر بدون آنكه كلمه ای بگوید شتر را خواباند تا عایشه بنشیند و دهانه شتر را گرفت و حركت كرد تا به كاروان رسید اما همین اتفاق ساده سوژه خوبی برای منافقان بود كه بگویند بله زن جوان است و مرد جوان و از این حرفها كه قلم را نمی رسد كه جسارت كند و بنویسد اما حرفها كه پخش شد و تا آنكه آیات برائت عایشه در سوره نور نازل شد و درقسمتی از آیات آمد .
(إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفَاحِشَهُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَهِ (النور:19)
(آنان كه دوست دارند تا فاش شود تهمت بدكاری در بین ایمان آورنده گان برای آنها در دنیا و آخرت عذابی درد ناك است .) درسوره احزاب آیه 58 درهمین رابطه می فرماید .
(وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَاناً وَإِثْماً مُبِيناً) (الأحزاب:58)
(و آنها كه آزار میدهند زنان و مردان مؤمن را به تهمت عمل بدی كه انجام نداده اند پس بدرستیكه بردوش خود بار گرانی از گناه آشكار و پنهان را نهادند )
بهر حال ما این آیات را نیاوردیم كه حضرت عایشه را از زنان مبرا كنیم خوشبختانه در این مورد كسی با ما اختلاف ندارد ما آیه را شاهد آوردیم تا مطلب دیگری از آن گواهی بیاوریم نخست اینرا بگویم كه شیعه نیز در اینكه آیات فوق در حق عایشه است با ما متفق است پس توجه كنید خدا چه می گوید .
(وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ)(الأحزاب:58 )
(كسانیكه آزار میدهند ( باتهمت زدن ) زنان و مردان مؤمن را )
منظور از مؤمنات در اینجا حضرت عایشه و از مومنین حضرت صفوان است پس خدا كه آنها را از زمره مومنین و مومنات می نامد آیا برایمان حقی باقی می ماند
كه ایشان را كافریا منافق بدانیم .
یا وقتی در آیات زیر می خوانیم :
(إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ) (النور:23)
( و كسانیكه اتهام به بد كاری میدهند زنان نیكوكار ایمان آورنده بی خبر از همه جای را ، خدا آنها را در دنیا و آخرت لعنت میكند و برای آنها عذابی بزرگ است )
منظور از محصنات غافلات مؤمنات حضرت عایشه است .
پس ما چگونه بعد از آنكه خدا ( جل و علا ) به عایشه لقب های عظیم میدهد .
حی یكیش لقبهاى كه اگر یكى از آن در حق هر زنى دیگر نازل مى شد براى افتخارش كافى بود . چگونه بعد از همه اینها به عایشه بد میگوییم ؟
و او را منافقه و مغرض می شناسیم ؟
باز گوئی این ماجرا در قرآن با آیه ای پایان می یابد كه اگر مسلمانان با دقت به آن توجه كنند دیگر از میان آنها كسی پیدا نخواهد شد كه در حق حضرت عایشه زبان درازی كنند . مگر آنكه بنام مسلمان و در دل منافق باشد . مگر آنكه به قرآن ایمان نداشته باشد آیه می فرماید :
(الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ أُولَئِكَ مُبَرَّأُونَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ) (النور:26) (زنان نا پاك لایق مردان نا پاكند و مردان خبیث برای زنان خبیث استند و زنان پاك مال مردان پاكند و مردان پاك مال زنان پاك اند آنها برئ اند از آنچه كه ( منافقان ) میگویند و برای آنها آمرزش و رزق كریم است )
این آیه یعنی چه ؟ یعنی اگر عایشه خبیث بود باید نصیب خبیث می شد و اگر طیبه و پاك و پاكیزه بود باید حق طیب و پاك میشد و این آیه در باره عایشه است زیرا از برائت او از تهمت صحبت میكند .
خوب آدمهای حسابی ! عایشه نصیب كی بود از لحظه بلوغ نصیب رسول خدا شد و پیامبر در حالی از جهان فانی رحلت نمود كه سرشان بر سینه عایشه بود و پس از وفات رسول الله حضرت عایشه تا آخر عمر شوهر هم نكرد و در همان اطاق كه ده سال با پیامبر سپری كرده بود باقی عمر را نیز به سر برد و پیامبر در حق او فرموده كه ( او زن من در بهشت است ).
و این اظهر من الشمس است ، كه بعد از خدیجه ، عایشه بیش از زنان دیگر عزیز و مورد توجه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بوده است .
روزی كه افترا زدن به عایشه ورد زبانها شد حضرت عمر رضی الله عنه به حضرت محمد صلی الله علیه آله وسلم عرض كرد .
( یارسول الله تو یادت میآید كه یكبار در نماز ، لباست آلودگی داشت و جبریل بتو خبرداد خوب خدائی كه راضی نشده آلودگی را در لباس تو ببیند چطور امكان دارد كه زنت را ، شریك زندگیت را ، آلوده ببیند و خبرت ندهد .)
حضرت عمر در پایان این جمله فریاد زد .
( هذا بهتان عظیم ) ( این افترائى بس بزرگ است .)
وخداوند (ج) آیه نازل كرد وحرف عمر راتایید فرمود و عیناً تكرار كرد.
آیه آمد كه( هذا بهتان عظیم ) سورة النور آية 16
كجاست عمر تا امروز ببیند كه برخى از مسلمین به حضرت عایشه تهمتى بزرگتر از زنا را نسبت میدهند ؟ به ام مومنان اتهام كفر و نفاق و ارتداد میاورند؟ كجاست عمر تا فریاد بزند .( سبحانك هذا بهتان عظيم ) سورة النورآية 16
حالا كه او نیست بیایید اى مسلمانان یكصدا براى حفظ ناموس پیامبر بگوییم . سبحانك هذا بهتان عظیم
بعضى از دانشمندان شیعه كه علم خویش را در راه رشد مردم بكار نمى گیرند مثال عجیبى میاورند و مى گویند .
( این تازگى ندارد كه زن پیامبرى فاسد باشد بیش از این زن حضرت لوط و زن حضرت نوح نابكار بودند )
آنها در این دلیل تراشى به همان شیوه عجیب یعنى قیاس خود متوسل مىشوند درجواب باید گفت .
( این كه حرف نشد ! زن حضرت لوط و نوح فاسد بودند كه بودند به زن پیامبر چه ربطى دارد با این استدلال چرا زن حضرت على نباشد ( استغفرالله ) ما الان گفتیم كه خدا آلودگى را بردامان پیامبر خویش تحمل نمى كند وبه همین دلیل است كه زن نوح را غرق كرد وبرسر زن لوط باران آتش بارید
اما با زن محمدصلی الله علیه وآله وسلم چه كرد ؟ محمد صلی الله علیه وآله وسلم تا لحظه مرگ در اتاق عایشه در كنار عایشه بود خدا در باره زن پیامبر ما جز خوبى نفرموده است . آخر اینها چه وجه تشابهى بین حضرت عایشه وزنان حضرات نوح و لوط یافتند .
حتى ببینید بعد ها وقتى كه بین على و عایشه اختلاف بروز كرد و على پیروز شد بر سرزن پیامبر باران آتش نباراند ویا او را غرق نكرد بلكه با احترام تام او را به خانه پیامبر بر گرداند پس این یك قانون كلى است كه خبیث باطیب یكجا نمى توانند باشند چنانكه بین لوط بین نوح و زنش و بین آسیه و فرعون جدائى افتاد و اگر تا آخر عمر یكجا بودند این معنى را دارد كه یا هر دو پاكند ویا هر دو نا پاك . تا نظر علماى شیعه چه باشد
نوشته شده توسط در 85/03/07
لينك مطلب
آيا به اين پرسش انديشيدهاي ( )
خواننده عزيز: اگر خواسته باشي با زني ازداواج كني، و پيش از ازدواج متوجه شدي كه آن زن مبتلابه بيماري سرطان است، آيا باز هم به چنين ازدواجي تن ميدهي؟
بلكه اگر زن سالم بود، اما ميدانستي كه پس از ده سال فلج ميشود و يا فرزندان عقب مانده و ناقصي به دنيا ميآورد با زهم با او ازدواج ميكردي؟
نظر شما در باره كسي كه اين را ميداند و باز هم به آن ازدواج تن ميدهد، چيست؟
از اين گذشته اگر بداني كه آن زن پس از 15 سال مسيحي و يا يهودي ميشود و يا اينكه مرتد ميشود و هيچ كدام از اديان آسماني را نميپزيرد و يا اينكه منافق خواهد شد و به اسلام تظاهر ميكند آن گاه چه تصميمي خواهي گرفت ، آيا راضي ميشوي كه با چنين زني ازدواج كني؟ و آيا كسي كه اقدام به چنين ازدواجي بكند ميتواند مسلماني كامل و غيور باشد يا خير؟
بلكه نظر شما در مورد كسي كه نه تنها به اين ازدواج تن ميدهد بلكه پس از اين زن از دين برگردد، بازهم او را به همسري خود بپذيرد چيست؟
واقعاًغم انگيز است كه ما چنين چيزي را براي خود نپسنديم اما براي رسول الله صلي الله عليه وسلم مناسب بدانيم كه با زني كه مرتد و منافق ميشود و…و…ازدواج كند و آن هم تا هنگام مرگ او نزد خود نگاه دارد، گويا ما خود از چيزي پاك و منزه ميدانيم كه حضرت پيامبر صلي الله عليه وسلم وبلكه خداوند متعال را از آنان پاك نميدانيم، زيرا خداوند آن چيز رابراي پيامبرش صليالله عليه وسلم پسنديده است !!.
ميدانيم كه در اديان قبلي جايز بوده كه مسلمان با زني كافر ازدواج كند، مانند حضرت لوط و نوح عليهما السلام، اما در اسلام اين حكم منسوخ شده و ازدواج با زن كافر حرام است و در هيچ صورتي جايز نيست، و ازدواج حضرت نوح و لوط عليهاالسلام با آن دو زن قبل از بعثتشان بوده، يعني قبل از اينكه زنانشان كافر شوند، بدين خاطر خداوند ميفرمايد:« فخانتا هما» اما رسول الله صلي الله عليه وسلم پس از گذشت بيش از ده سال از بعثت با حضرت عايشه رضيالله عنها ازدواج فرمودند.
بدان هنگامي كه عليه يكي از همسران حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم سخني ميگويي، در واقع قبل از هر چيزي آن حضرت صليالله عليه وسلم را به انتخاب چنين همسري متهم ميكني، از اين فراتر بلكه خداوند را متهم ميكني كه آنچه را كه تو براي خود نميپسندي، او براي پيامبرش صليالله عليه وسلم پسنديده است. و بلكه آن حضرت صليالله عليه وسلم را متهم ميكني كه آن همسر را تا آخر زندگي نگه داشته و هر چه از او سرزده پسنديده است؟!!.
آيا با اين وجود، نميتوانيم بگوييم كه: طعن به همسران حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم و عيب جويي از آنان در واقع طعن به آن حضرت صلي الله عليه وسلم و عيب جويي از ايشان است؟!!.
خداوند متعال همسران حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم را بين دو چيز اختيار داد، يا اين كه آخرت را برگزينند و با آن حضرت صلي الله عليه وسلم بمانند و يا اين كه دنيا را برگزينند و از ايشان جدا شوند و همهي آنان خدا و رسول و سراي آخرت را برگزيدند و حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم هيچكدام از آنان را طلاق ندادند، خداوندميفرمايد:« يا ايها النبي قل لأزواجك إن كنتن تردن الحياة الدنيا و زينتها فتعالين أمتعكنّ و إسرّحكنّ سراحاً جميلاً و إن كنتن تُردن الله و رسوله و الدار الآخرة فإن الله أعد للمحسنات منكن اجراً عظيماً»
« اي پيامبر به زنانت بگو: اگر زندگاني دنيا و تجمل آن را خواسته باشيد، پس بايد تا به شما بهرهاي دهم و به گونهاي نيك رهايتان كنم، و اگر خداوند و رسول او و سراي آخرت را خواسته باشيد، پس همانا خداوند براي نيكوكارانتان پاداش بزرگ فراهم ديده است».
هر مسلماني از خود بپرسد كه: آيا اختياري كه خداوند به همسران حضرت پيامبر صلي الله عليه وسلم داده، مبني بر اين كه از ميان آخرت و همراهي حضرت پيامبر صلي الله عليه وسلم و يادينا و جدايي از آن حضرت صليالله عليه وسلم يكي را انتخاب كنيد، بيهوده بوده يا خير؟ و آياي مقتضاي اين تخيير تحقق يافته دست؟ آيا امكان دارد كه يكي از آنان دنيا را برگزيده باشد و باز هم با آن حضرت صلي الله عليه وسلم بماند؟! در اين صورت پس فايدهي چنين تخييري چه خواهد بود؟!.
پاسخ آشكار است و آن اين كه تخييري بي فايده نبوده بدون ترديد، مقتضاي آن تحقق يافته است؛ زيرا آنان آخرت را برگزيدند و آن حضرت صلي الله عليه وسلم نيز آنان را تا آخر زندگي با خويش نگه داشتند.
اين امر بيانگر اين است كه رواياتي كه شيعه روايت ميكند و هيچ عقلي آن را نميپذيرئ، رواياتي بي اساس و ساختگياند و اگر آن روايت را بپذيريم، حضرت صليالله عليه وسلم را به مخالفت دستور خداوند متهم كردهايم: زيرا ميبايست زني را كه دنيا برگزيده، طلاق دهد..
اما گناهي كه از آن سر ميزند بنا بر مقتضاي بشريت است ، و از گناهاني كه از آن سرزده، توبه نموده اند و بدين خاطر حضرت پيامبر صلي الله عليه وسلم همهي آنان را در نكاح خود باقي گذاشتند و فراموش نكنيم كه آبرو و ناموس حضرت پيامبر صلي الله عليه وسلم محفوظ و مصون است.
نوشته شده توسط در 85/03/06
جنگ بين صحابه ( )
نكته ای كه بسیاری از برادران اهل تشیع را به اشتباه میاندازد این است كه حتی یك خطا را حاضر نیستند به صحابه ببخشند وگمان دارند كه آنها باید همه كارهایشان خوب باشد و اتفاقاً همین عقیده را در مورد علی رضی الله عنه دارند . آنها می پندارند كه علی معصوم بوده است .
ما هرگز عقیده نداریم كه صحابه منجمله علی رضی الله عنه معصوم بوده اند بلكه معتقدیم از بعضی از صحابه كارهای خطایی سر زده است ما داریم صحابه ای را كه در جنگ بدر حاضر بوده اما برای حفظ خانه اش حمله پیامبر به مكه را به كفارگزارش داده وقتی رازش برملا شد پیامبراز او پرسید . ( آیا كافر شدی ؟) گفت ( نه یا رسول خدا ایمان به خدا و رسولش دارم. تنها این تدبیری بود برای حفظ خانواده ام در مكه ) عمر رضی الله عنه اجازه خواست تا او را بكشد اما پیامبر گفت صحابه بدری را خدا بخشیده است . یا داریم صحابه ای كه از جنگ فرار كرده مثل حضرت عثمان رضی الله عنه ولی خدا او را صریحاً بخشیده است و امثال اینها من با توجه به طرز تلقی عالمان مذهب شیعه ، میدانم كه حالا نفس را حتی می كشند و می گویند ( پدر آمرزیده آخر كه خودت قضاوت ما را كردی ! و حرف ما را زدی )
نه من قضاوت شما را نكردم من حرف خودم را زدم حرف ما این است كه غیر از حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم ) بقیه انسانها در معرض خطا هستند ممكن است گناه كنند ممكن است فتوای غلط بدهند. ولی صرف این امكان ،نباید ما را وادار كند كه همه گناهان را به همه اصحاب نسبت دهیم .
گفتم این اشتباه عظیم عالمان مذهب تشیع است. آنها غلو می كنند و می گویند كه كسی كه رهبر است دیگرحتی یك گناه صغیره یا كبیره نباید بكند و بر این اساس ائمه خود را به خداوند متصل كردند و آنها را عقل كل و آگاه به تمام علوم و دانای غیب نیز می دانند حتی می گویند علم آنها لدنی است یعنی كسب نكرده اند بلكه خدا به آنها داده است آنها كار را به جای رساندند كه حتی امام دهم خود را ( كه 8 ساله بوده ) ازپیغمبری چون ابراهیم یا موسی یا عیسی بهتر میدانند خوب به چنین افرادی كه بچه 8 ساله را از ابراهیم خلیل الله بهتر می دانند اول باید این نكته را فهماند كه انسان معصوم از خطا در جهان در صورتی می تواند وجود داشته باشد كه به وحی متصل باشد حتی حضرت محمد صلی الله علیه و سلم وحی به كمك ایشان نمی آمد دچار خطا می شدند مثلاً.
روزی حضرت عمر رضی الله عنه وارد اتاق شد و دید حضرت محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) و ابوبكر نشسته اند دارند گریه می كنند عمر متعجب شد و گفت برایم بگویید كه چه چیز شما را به گریه آورده تا من هم همراه شما گریه كنم بعد معلوم شد كه علت گریه نزول آیه های بوده كه در آن حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) مورد عتاب قرار گرفته كه چرا تصمیم به آزادی اسیرها دارد این پیشنهاد ابوبكر بود این تصمیم مورد پسند الله (جل جلا له) نبوده است خداوند (جل جلاله) می فرماید .
(لَوْلا كِتَابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ ) سورة الانفال آية 68
اگر نبود حكم خدا كه پیشی گرفته پس لمس میكرد شما را به خاطر آنچه كه گرفتید عذابی عظیم .
وطبیعی است كه رسول خدا فوراً تصمیم خود را مطابق اراده الهی تغییر دادند .
خوب جایی كه پیغمبر خدا مناسب ترین شخص به مقام رهبری بود زیرا خدا او را از بین همه مردم برای فرستادن آخرین پیام خود انتخاب كرد آری وقتی شایسته ترین فرد اگر وحی به كمكش نمی آمد امكان اتخاذ تصمیمات غلط از او میرفت پس دیگر از ابوبكر عمر عثمان و علی رضی الله عنهم چطور انتظار داشته باشیم كه در تصمیمات خود و در افعال خود حتی یك بار هم به خطا نروند ؟
گفتیم شیعه برای حل این مشكل علی و ائمه دیگر خود را متصل به وحی دانسته اند ولی چون قرآن فرموده است .
محمد خاتم انبیاء است آنها برای آنكه مواجه به این ایراد نشوند نحوء اتصال علی و ائمه با خدا را اسماً تغییر دادند و شكل آن البته دست نخورده است یعنی آمدند گفتند علی بواسطه الهام با خدا تماس داشت و برای آنكه كسی با آنها نگوید چرا نام وحی را الهام گذاشتید آمدند و گفتند كه وحی و الهام فرق دارند در وحی پیامبر فرشته را میدید و در الهام على فرشته را نمى دید و فقط صدایش را می شنید .
عاقل هم میداند كه دیدن فرشته چندان اهمیتی ندارد. اصل و مقصود فهم است مهم ارتباط با الله به روش پیامبران است و چون علی پیامبر نبوده این نسبت نا روا كه علی از آن بیزار است را نباید به او نسبت داد و نباید نام وحی را الهام گذاشت و قانون من در آوردی درست كرد .
وحی یعنی نزول كلام الهی بواسطه فرشته یا بی واسطه فرشته كما آنكه خداوند مستقیماً با موسی صحبت كرد و فرشته ای در كار نبود اما باز می گویم كه به موسی وحی نازل شد و مثل عالمان شیعه لغت دیگری را برای این عمل ارتباط الهی بشر اختراع نمی كنیم و كلامی كه بر محمد بواسطه فرشته قابل رویت نازل شده باز نامش وحی است وكلامی كه به علی بواسطه فرشته غیر قابل روئیت نازل شده باز نامش وحی است با بازی كلمات نمی توان كلاه شرعی درست كرد .
پس اگر محمد را آخرین پیامبر بدانیم دیگرنمی توانیم قبول كنیم امام 8 ساله از پیامبری چون موسی علیه الصلاة و السلام كه مستقیماً با خدا در ارتباط بوده بر ترباشد .
دیگرنمی توانیم ادعا كنیم انسانی بعد از او عقل كل و خالی از خطاء و اشتباه بوده است .
و باید بپذیریم كه امكان دارد از اولیاء الله نیز خطا های سرزند منتهی تفاوت آنها بامردم عادی این است كه آنها هر وقت كه متوجه خطای خود شدند توبه می كنند
و استغفار می طلبند و اگر فتوای غلطی دادند از حرف خود . برمی گردند ! و صحابه نیز استثناء از این قانون نبودند .
ان سخنان مقدمه ای است برای جواب به این سوال كه چرا اصحاب با یكدیگر جنگیدند .
خداوند در قرآن می فرماید .
(وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فَاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ) (الحجرات:9)
(اگر دو گروهی از مومنان با هم جنگ كردند آن دو را آشتی دهید پس اگر یكی بر دیگری ظلم و زور گوئی كرد با زیاد رو و زورگو جنگ كنید تا به حكم خدا رجوع كند و وقتی به حكم خدا رجوع كرد پس بین آن در گروه بعدل اصلاح كنید .)
از ظاهر آیه بر می آید كه امكان دارد دوگروه با هم جنگ كنند در حالیكه هر دو طرف مومن باشند و امكان دارد مومنی به مومن دیگر زور بگوید البته این به آن معنی نیست كه حالا هر جا دیدیم دو گروه بنام مسلمان باهم می جنگند هر دو را ما مسلمان بدانیم یا یك طرف را بدانیم ! نه ماباید تحقیق كنیم پس بیایید روابط بین صحابه را ذره بین ببریم .
(گفتیم صحابه معصوم نبودند و به حكم این گاهی كار آنها به مرافعه و دعوا می رسید و آنها شكایت به رسول خدا می بردند وتسلیم فرمان او بودند كار در زمان ابوبكر و عمر و عثمان برهمین منوال بود البته گاهی می شد كه صحابه از رهبریت ناراضی می شدند یا رهبر از افراد زیر دست ناراضی می شد اما جریان بر اساس قانون قرآن رول عادی خود را طی می كرد مثلاً عمر خالد را دوست نمیداشت و از ابوبكر خواست كه او را بركنار كند .
اما ابوبكر سلیقه دیگری داشت وقتی عمر خلیفه شد خالد را كنار زد اما خالد قهر نكرد چون یك سرباز عادی به جهاد ادامه داد . وقتی عثمان خلیفه شد حضرت علی نسبت به بعضی از امور ایراد های به ایشان داشتند و حضرت عثمان نمی پذیرفتند .
اما علی شورش نكرد انقلاب نكرد توطئه گری نكرد بلكه حتی پسرانش نگهبان امیری بودند كه علی بهرحال از سیاست وكشور داری او ناراضی بود اولین فتنه را كسانی بوجود آوردند كه صحابه نبودند او باشانی از مصر خلیفه سوم را شهید كردند و خلیفه در حالیكه قدرت دفاع داشت دست به شمشیر نبرد و اجازه نداد احدی دست به شمشیر ببرد و غلط یا درست، این فتوای ایشان بود. اما پس از مرگ ایشان صحابه ای كه از عمل مصریان اوباش به خشم آمده بودند دیگر مانعی برای دست بردن به شمشیر ندیدند. و هركس به گوشه ای رفت تانیرویی جمع كند و اوباشان را گوشمالی دهد .
ناگفته نگذاریم كه پس از شهادت خلیفه سوم اصحاب و منجمله شورشیان كه مسلط برشهر شده بودند با علی بیعت كردند علی براساس فتوای خود تصمیم گرفت كارها را یكی یكى اصلاح كند چون معاویه حاكم شام زیر بار بیعت نمی رفت لذا علی سزا دادن قاتلان عثمان را به آن دلیل و به یك دلیل مهم تربه عقب انداخت دلیل مهمتر این بود كه علی نیروی كافی برای مقابله با آنها را نداشت نیروهای صادق پراگنده شد بودند .
و شیرازه كارها از هم گسیخته بود و برای بنظم در آوردن امور احتیاج به زمان بود. اینجا اختلاف بین صحابه شروع شد حضرت عایشه و طلحه زبیر اصرار بر مجازات فوری قاتلان عثمان داشتند و نیروی گرد آوردند تا بزعم خود قاتلان را بكشند آنها سرجنگ به حضرت علی را نداشتند وقتی دو لشكر روبرو شدند كار به مذاكره كشید اما فتنه گران كه در هر دو طرف بودند شبانه جنگ را شروع كردند و كنترول از دست صحابه خارج شد . و آتش جنگ با پیروزی حضرت علی موقتاً خاموش شد طلحه شهید شده بود زبیر هم ، و عایشه اسیرعلی بود . و از دو طرف كشته های مسلمانان زمین را فرش كرده بود . از رفتار علی ما پی می بریم كه دعوای صحابه یك دعوای فقه ای بوده و برسر امور دنیوی نبوده است حضرت به قاتل زبیركه خبرمرگ او را بهمراه شمشیرش آورده بود تا مژدگانی بگیرد مژده به جهنم داد و گفت ( از پبامبر شنیدم قاتل زبیرجهنمی است) و مردغضبناك شد و بعد جز و خوارج گشت و بدرك واصل شد .
حضرت به پسرطلحه گفت امیدوارم خدا مرا با پدر تو مشمول این آیات گرداند.
(إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ ادْخُلُوهَا بِسَلامٍ آمِنِينَ وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوَاناً عَلَى سُرُرٍ مُتَقَابِلِينَ)(الحجر-45 -46- 47) ( بدرستیكه پرهیزگاران در باغ ها و چشمه ها باشند داخل شوید در آن بهشت ها سلامتی و بدون خوف و بیرون كشیم از دلهایشان كینه را ، برادر یكدیگر شده برروی تختهای مقابل یكدیگر( نشسته ) .
حضرت جسد كشتگان، اعم ازسپاه موافق یا مخالف را یكجا قرار داد و برآنها نماز جنازه خواند حد اقل شیعه معتقد است كه كسی كه علی برایش مغفرت بطلبد بهشتی است .
فتنه گران ازسپاه علی خواستند اموال مسلمانان منهزم شده را به یغما برند علی منع كرد و از میان لشكر علی آنهایی كه بعدها خوارج شدند گفتند (مالشان را حرام كردی و خونشان را حلال ) اما علی همچنان معتقد بود كه این فتنه ای است كه بین اهل قبله رخ داده .
این رفتار علی بود با آنهایی كه مردند علی نمی توانست كاری پیش از این برایشان بكند اما با عایشه همسر رسول خدا بعنوان محارب خدا و رسولش رفتار نكرد او را زندانی ننمود و تحت نظر نگرفت نه او را بلكه باهیچ مسلمان دیگری چنین نكرد. به حضرت عایشه نزدیك شد و سلام كرد جواب شنید برای او استغفار طلبید عایشه نیز برایش استغفار خواست پس امر كرد .
زنان لباس مردانه بپوشند و حرم رسول خدا را با احترام به مدینه برگردانند و علی هرگز از منبر برای كوبیدن عایشه استفاده نكرد علی هرگز نگفت كه طلحه وزبیر به بهشت نمی روند علی بر اتفاق افتاده افسوس میخورد همچنان كه عایشه چنین می كرد ما اگر راست می گوییم باید چون علی باشیم اگر علی عایشه را فحش داد ما هم بدهیم .
چرا بعضی ها از علی هم داغ ترند درست مثل خوارج كه می خواستند مال كشته شده گان را نیز بگیرند .
در جنگ بین صحابه شكی نیست كه حضرت علی محق تر بودند چونكه ایشان جز وصحابه كبار و عشره مبشره محسوب می شدند و بهرحال به خلافت انتخاب شده بودند ونقطه ضعفی نداشتند .
ولی مخالفان هم برای مخالفت خود دلایلى شرعی داشتند آنها به بعضی از اطرافیان علی معترض بودند و ایراد آنها هم درست بود زیرا
درمیان سپاهیان علی افرادی بودند كه صفات منافقین را داشتند یعنی در جنگها خرابكاری میكردند و دست به فتنه میزدند .همانها درشبی كه فردایش قرار بود برای جلو گیری از جنگ بین حضرت علی و حضرت طلحه و زبیر مذاكره شود آتش فتنه را روشن كردند و شبانه به سپاه مخالف زدند و باعث به شهادت رسیدن طلحه و زبیر شدند همانها بعدها درجنگ صفین وقتی حضرت علی در آستانه پیروزی قرار داشت و به كمك معاویه شتافتند وعلی را درمحاصره گرفتند و او را مجبور كردند كه تن به صلح دهد تا مبادا سر زمین اسلامی یكپار چه شود و دو باره فتوحات خارجی ادامه یابد باز همانها بعد از صفین چون دیدند علی مصمم است سر زمین اسلامی را اگر به مذاكره نشد بازور یكپارچه كند از در مخالفت با او در آمدند و علی را كافر دانستند و شروع كردند به كشتن مخلصین .
و در نهایت علی مجبور شد به خون خواهی یك صحابه مظلوم به یاران سابق خود حمله كند و4000 نفر را درنهروان بكشد ولی یكی ازآنهای كه جان در برده بود بلاخره موفق به شهید كردن حضرت علی شد .
اما علی قبل ازشهادت درنهایت باكشتن 4000 نفر از یاران سابق خود در جنگ نهروان كاری را كرد كه طلحه و زبیر و عایشه و دیگران قبلاً خواستار آن بودند اگرعلی فرصت می داشت بیش از این دست به پاكسازی میزد اما چه میشود كرد كه بشرمعصوم نیست و لو آنكه صحابی باشد یاران دیگر پیامبر سلیقه جداگانه ای داشتند و علی فرصت نیافت و شد آنچه كه نباید میشد .
اما اینها را نباید بهانه كرد و طرف دیگر را كافر گفت زیرا اولاً آنها مخالف علی نبودند و ثانیاً على آنها را كافرنمیدانست .
و تازه این هیچ ربطی به عمر و ابوبكر و عثمان كه پیشتر درگذاشته بودند ندارد و باز اصلاً ربطی به مسئله جانشینی پیامبر ندارد توجه كنید حتی فرد مخلص چون ابو موسی اشعری كه در ركاب آن حضرت می جنگید درجنگ صفین وقتی كار به حكمیت رسید با آنكه نماینده و مورد اعتماد حضرت علی بود صلاح اسلام را در این دید كه حضرت علی ومعاویه هردوكنار شوند وصحابه دیگری خلیفه گردد اگر ابو موسی معتقد بود كه علی ازطرف خدا به این مقام رسیده است كی به خود چنین جرئتی میداد .
امروز عالمان شیعه حضرت ابو موسی اشعری را پیر مردی خرفت میدانند اما این طور نیست جای نشنیده ام كه حضرت علی در انتخاب ابو موسی تحت فشار بوده باشد او خود ابو موسی را به نمایندگی انتخاب كرد پس حتماً به تقوی و عقل او اطمینان داشت .
و آنگهی كار ابو موسی بهتر ازكار امام حسن بود اگر او علی را خلع كرد معاویه را نیز بركنار نمود ویاما امام حسن خود را بركنار كرد و حكومت معاویه را پذیرفت پس بر ابوموسی ایرادی نیست همچنان كه برامام حسن شماتتی نیست هدف آن دو بزرگوار یكپارچه كردن كشوراسلامی بود .
از بحث دور نشویم مقصودم این بود كه دعوای بین صحابه ربطی به آنچه كه مذهب شیعه شالوده اش را برآن قرار داده ندارد و نباید از این رخداد تاریخی سوء استفاده كرد .
نوشته شده توسط در 85/03/05
شناخت صحابه(3) ( )
خداوند متعال ميفرمايد:« لقد رضيالله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة فعلم ما في قلوبهم فانزل السكينة عليهم و أثابهم فتحاً قريباً..».
« به راستي خداوند از مؤمنان هنگامي كه زير درخت با تو بيعت ميكردند خشنود شد و معلوم داشت كه در دلهايشان چيست، در نتيجه بر آنان آرامش فرو آورد و فتحي نزديك را به آنان پاداش داد».
تعداد اين صحابه چقدر بود، و منظور از اين بيعت چيست؟
پاسخ اين سؤال را به طبرسي، يكي از علماي شيعه وا ميگذاريم، او ميگويد:« منظور بيعت حديبيه است و به خاطر اين آيه و رضايت خداوند از آنان و ارادهي خداوند مبني بر تعظيم و اعطاي پاداش به آنان، اين بيعت را بيعت الرضوان نيز مينامند و اين آيه اعلامي است از جانب خداوند متعال به اينكه او از مؤمنان راضي گشت، آنگاه كه در حديبيه و زير درخت معروف (سَمُر=مغيلان) با حضرت پيامبر صليالله عليهوسلم بيعت نمودند و تعداد صحابه در بيعت الرضوان 1200 و در روايتي 1400 و در روايتي 1500 و در روايتي ديگر 1800 نفر بود».
فراموش نكنيم كه بنابه قول صحيح، هيچ يك از منافقان در حديبيه وجود نداشت، مگر جد بن قيس، آنگونه كه برخي از تاريخنگاران ذكر كردهاند، البته او كناره گرفت و بيعت نكرد و اگر بيعت ميكرد، خداوند او را رسوا ميكرد و اعلان ميفرمود كه اين رضايت شامل او نميشود، و همچنين اگر منافق ديگري نيز وجود ميداشت؛ زيرا خداوند در قرآن اعلان فرموده است كه او از كافران راضي نخواهد گشت و بديهي است كه نفاق از كفر شديدتر و بدتر است.
بنا براين تعداد صحابهاي كه زير درخت با حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم بيعت كردند،با توجه به ميانه ترين قول 1400 نفر بوده است، و به اين خاطر آن را بيعت الرضوان ميگويند كه خداوند از آنان اعلان رضايت نمود، و اين رضايت مطلق و عام است( وهمه آنان را شامل ميشود).
امّا:
آيا امكان دارد كه خداوند از منافقان راضي شود…؟
و آيا امكان دارد كه خداوند از كسي اعلان رضايت كند و سپس ازاو ناراض گردد؟.
پاسخ اين دو سوال چنين است..
امكان دارد كه انساني امروز راضي و فردا ناراضي گردد؛ و يا اينكه از منافقي كه او را مؤمن ميپندارد راضي گردد؛ زيرا تنها ظاهر او را ميبيند…
امّا امكان ندارد كه خداوند متعال از منافقان راضي و خشنود گردد؛ زيرا او از خيانت چشمها و آنچه در دلها پنهان است، آگاه است.
و هر گاه خداوند از كسي اعلان رضايت كند، هر گز از او ناراض نخواهد شد؛ زيرا امكان ندارد كه خداوند از كسي اعلان رضايت كند كه در آينده كافر و يا منافق ميشود..
از اين گذشته هر گاه خداوند از كسي راضي گردد، او را در امور دنيا و آخرت موفق ميدارد و دين و ايمان او را حفظ مينمايد… مگر مشاهده نميكنيد كه هنگامي كه خداوند از مهاجرين وانصار اعلان رضايت نمود، در پي آن فرمود: «و أعدَّ لهم جنات تجري تحتهاالأنهار خالدين فيها ابداً…»
اگر رضايت خداوند از آنان، دليل بر حفاظت ايمان آنان نميبود، در پي آن ،آنان را به بهشت كه جاودانه در آن ميمانند ، مژده نميداد.
روايت زير كه كليني در كتاب كافي آوردة اين مطلب را تأييد ميكند: « عن ابي عبدالله عليهالسلام قال: إن الله خلق السعادة والشقاء قبل أن يخلق خلقه، فمن خلقه الله سعيداً لم يبغضه ابداً، وإن عمل شرأ أبغض عمله و لم يبغضه، و ان كان شقياً لم يحبه ابداً و إن عمل صالحاً أحب عمله و أبغضه لما يصير اليه، فاذا أحب الله شيئاًلم يبغضه أبداً و اذا أبغض شيئاً لم يحبه أبداً ».
« ابو عبدالله عليه السلام ميفرمايد: همانا خداوند پيش از آن كه مخلوقاتش را خلق كند سعادت و شقاوت را آفريد، پس هر كسي را كه خداوند سعادتمند بيافريند، هر گز از او متنفر نخواهد شد، و اگر او كار بدي انجام دهد، خداوند از كارش متنفر خواهد شد نه از خود او، و اگر شخصي شقي باشد، هر گز خداوند او را دوست نميدارد و اگر كار نيكي انجام دهد، خداوند كارش را ميپسندد و از خود او به خاطر عاقبتش متنفر خواهد بود، و هر گاه خداوند چيزي را دوست بدارد هرگز از آن متنفر نخواهد شد، و هر گاه از چيزي متنفر شود، هرگز او را دوست نخواهد داشت».
پس اين روايت از ابو عبدالله عليه السلام ثابت ميكند كه رضايت خداوند متعال از صحابه آن گاه كه زير درخت بيعت كردند و كساني كه در لحظه دشوار از حضرت پيامبر صليالله عليهوسلم پيروي و اطاعت كردند، دائمي است وامكان ندارد كه خداوند پس از آن ، از آنها ناراض شود، همانگونه كه روايت تصريح ميكند كه امكان ندارد، خداوند از فردي شقي و نگون بخت راضي گردد و اگر توسط چنين شخصي عمل نيكي انجام شود، خداوند عمل را ميپسندد، اما از خودش چون سرانجام مرتدد و بدبخت ميگردد، متنفر خواهد بود.
بنابراين هر گاه خداوند از كسي راضي شد، هر گز از او ناراض نخواهد گشت. خداوند هرگز اعلان نكرده كه او دوباره از كساني كه زير درخت بيعت كردهاند، ناراض گشته است لذا حضرت ابن عباس رضيالله عنه آن گونه كه كتابهاي شيعه روايت كردهاند، ميگويد: « خداوند به ما خبر داده كه از اصحاب شجره (بيعت كنندگان زير درخت) راضي گشته و از آنچه در دلهايشان بوده آگاه است، آيا مگر كسي خبر داده كه پس از آن خداوند از آنان ناراض گشته است»
آري.. خداوند متعال از آنان اعلان رضايت نموده است، پس كيست كه جرأت كند و مدعي علم غيب شود و خبر دهد كه خداوند دوباره از برخي صحابه و يا از فلاني و فلاني ناراض گشته است؟
واقعاً شگفت آور است كه شخصي خود را فقيه و محقق بداند و باز هم بگويد كه منافقان نيز همراه باصحابه بيعت كردند!، و بدين گونه جهل و ناداني را بر خداوند نسبت ميدهد زيرا چگونه امكان دارد خداوند از آنان راضي گردد در حالي كه منافقان نيز با آنان باشند!.
گاه از آيه فرار ميكند و ميگويد: رضايت خداوند تنها براي چند لحظه- وقت بيعت – بوده و سپس از آنان ناراض گشته است؟!.
سبحان الله، چه گستاخي و بي حرمتي بزرگي است به خداوند متعال، « ما قدروا الله حق قدره».
« خداوند را آنگونه كه سزاوار اوست، قدر نشناختند»
پروردگارا، ما را از كساني قرار بده كه از تو راضيند و تو از آنان راضي و خشنود هستي
نوشته شده توسط در 85/03/04
شناخت صحابه (2) ( )
خداوند ميفرمايد: « و السابقون الاولون من المهاجرين و الأنصار و الذين اتّبعوهم بإحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه و أعدّلهم جنات تجري تحتها الأنهار خالدين فيها ابداً ذالك الفوز العظيم و ممن حولكم من الاعراب منافقون و من اهل المدينه مردوا علي النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم سنعذبهم مرتين ثم يُرَ دّون إلي عذاب عظيم»
«و پيشروان نخستين از مهاجران و انصار و كساني كه به نيكوكاري از آنان پيروي كردند، خداوند از آنان خشنود شد و آنان نيز از او خشنود شدند و برايشان باغهايي كه زير آن جويباران روان است، آماده ساخت كه در آنجا هميشه جاودانهاند ، اين كاميابي بزرگ است. برخي از باديه نشيناني كه پيرامون شما هستند و برخي از اهل مدينه منافقند كه بر نفاق خو گرفتهاند تو آنان را نمي شناسي ما آنان را ميشناسيم دوبار آنان را عذاب خواهيم كرد، آنگاه به عذابي بزرگ بازگردانده ميشوند».
ببين چگونه خداوند ميفرمايد: « و السابقون الاولون من المهاجرين و الأنصار و الذين اتّبعوهم بإحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه و أعدّلهم جنات تجري تحتها الأنهار خالدين فيها ابداً…»
ابتدا مهاجرين و انصار را ذكر نموده و سپس در آيهي بعدي بلافاصله ميفرمايد:« و ممن حولكم من الاعراب منافقون و من اهل المدينة مردوا علي النفاق ».
ملاحظه ميكنيد كه چگونه خداوند صحابه رضيالله عنهم را از منافقان جدا فرمودند…اما مشكل برخي از شيعه اين است كه ميان اين پيشگامان و منافقان تفاوتي قايل نيستند…
خواننده عزيز: اين آيه از روز روشن هم روشنتر است، ميداني كه يك شيعه هنگامي كه اين آيه را برايش خواندم، به من چه گفت؟
كوشيد تا اين آيه را از صحابه كه داراي اين صفات بودند، دور كند، و چيزي گفت كه هيچ عربي آن را نميپذيرد، گفت كه: مراد از انصار كساني هستند كه در مكه نزد حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم آمدند و با ايشان بيعت نمودند.. و اما مهاجران، اگر مقصود پيشگامان در هجرت باشند، پس مراد آيه كساني هستند كه به حبشه هجرت كردند و اگر منظور پيشگامان به اسلام باشند: پس نخستين كسي كه ايمان آورد امام علي بن ابي طالب رضيالله عنه نخستين كسي است كه اسلام آورده و تا هفت سال به تنهايي با حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم نماز خوانده و كسي ديگر جز خديجه رضيالله عنها همراه وي نبوده است پس مراد ازسابقين امام علي رضيالله عنه ميباشد، و سپس كوشيد تا ثابت كند كه لفظ جمع گاهي بر مفرد و شخص واحد نيز، اطلاق ميگردد !! و سپس افزود: باز هم در هر حال بايد به لفظ « بإحسان » توجه داشته باشي كه گوياي اين است كه حتماً بايد عملي صالح و ايماني، در كار باشد..
گفتم: اين پاسخ مرا بسيار نگران كرد؛ زيرا من ميپنداشتم تو اندكي انصاف و حق طلبي و واقع گرايي داري، آيا يگانه هدف تو اين است كه آيه را بي اعتبار كني و يا اين كه ميخواهي به هر قيمتي كه باشد از مذهب خود دفاع كني. ولو اينكه با آيه مخالف و معارض باشد؟!! خداوند مارا از تعصب نجات دهد..
برادر عزيز: اگر خداوند ميخواست كه اصحاب بيعه العقبه و يا مهاجران حبشه را به اين امر اختصاص دهد، صراحتاًبيان ميفرمود، در صورتي كه خداوند آن را مطلق گذاشته و آن را به شخصي معين محدود نكرده است و تنها وصف سبقت و پيشگامي در نصرت و هجرت را ذكر فرموده است..
ثانياً: هيچ ميداني كه علما در اين باره چه گفتهاند؟
برخي از علماي شيعه مانند طبرسي در «مجمع البيان» و طباطبايي در « تفسير الميزان» بيان كردهاند كه: پيشگامان مهاجرين وانصار به شخص معيني محدود نميشود بلكه هر كس داراي وصف پيشگامي باشد مشمول اين آيه ميگردد مانند صحابهاي كه دوبار ( به حبشه و مدينه) هجرت كردهاند..
طبرسي ميگويد: « اين آيه دلالت ميكند بر برتري و مزمت پيشگامان؛ چون براي نصرت دين مشقتها و سختيهاي گوناگوني تحمل كردهاند، سختيهايي همچون: ترك فاميل و خويشاوندان، فدا كردن آسايش و راحتي، ياري نمودن دين با وجود كمي افراد و كثرت دشمنان و سبقت به ايمان و فراخواندن مردم به آن»
طباطبائي ميگويد: « منظور از سابقين (پيشگامان ) آنهايي هستند كه قبل از اين كه بنياد دين مستحكم گردد و پرچمهايش به اهتزاز در آيد، اساس دين را گذاشتند و پايههايش را بلند كردند، گروهي از آنان با ايمان آوردن و پيوستن به حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم و صبر نمودن در برابر آزمايشها و شكنجهها و بيرون رفتن از خانه و كاشانه خويش و هجرت به حبشه و مدينه … و گروهي با ايمان آوردن و ياري نمودن حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم و پناه دادن به ايشان و مؤمناني كه به سوي آنان، هجرت كردند و با دفاع نمودن از دين پيش از وقوع در گيريها».
اين سخن طباطبائي قابل توجه است كه ميگويد: « گروهي……با هجرت به حبشه و مدينه …….. و گروهي با ايمان آوردن و ياري نمودن حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم و پناه دادن به ايشان و مؤمناني كه به سوي آنان هجرت كردند…»
و نهايتاً خداوند متعال در اين آيه خبر ميدهد كه او مهاجرين و انصار را به بهشت جاويدان و هميشگي مژده داده است، و اين مژده دليل بر اين است كه آنان مسلمان و با ايمان از دنيا ميروند؛ زيرا خداوند ما كان و ما يكون ( آنچه بوده و آنچه پديد خواهد آمد) را ميداند، و نيز ميداند آنچه نيست. اگر به وجود آيد، چگونه خواهد بود…
آري اين مژده دليل براين است كه آنان با ايمان از دنيا ميروند، و اين به اين معنا نيست كه، هرگز از آنان گناهي سر نميزند، بلكه امكان دارد كه برخي از آنان شراب بنوشند و يا مرتكب گناهي ديگر شوند اما به زودي توبه و استغفار ميكنند و بر گناه اصرار نميورزند، و توبه، گذشته را از انسان ميزدايد، در زمان حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم برخي از صحابه مرتكب زنا شدند و آن حضرت صليالله عليه وسلم آنان را رجم نمودند، اما با وجود اين آن حضرت صليالله عليه وسلم آنان را ستودند، مثلاً ايشان دربارهي زن غامدي كه رجم شده بود ميفرمايند: « لقد تابت توبة لو قسمت بين سبعين من اهل المدينة لو سعتهم»
« او چنان توبهاي نموده است كه اگر ميان 70 نفر از اهل مدينه تقسيم شود، برايشان كافي خواهد بود»
يكي از صحابه شراب نوشيد و حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم او را شلاق زدند، و روزي ديگر نيز او را آوردند، ايشان دستور دادند تا او را دوباره شلاق بزنند، يكي از حاضران گفت: خدا لعنتش كند چند بار است كه او را ميآورند، حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم فرمودند:نفرينش نكنيد، والله ميدانم كه او خدا و رسولش را دوست دارد».
عدالت صحابه به اين معنا نيست كه اصلاً گناه نميكنند، و گناه نمودن آنان نيز هرگز به اين معنا نيست كه امكان دارد بر حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم دروغ بگويند.
خداوند متعال پرهيزگاران و صفاتشان را در قرآن ذكر نموده و آنان را به باغهايي مژده داده كه پهناي آن آسمانها و زمين است، همان گونه كه ميفرمايد: « و سارعو ا الي مغفرة من ربكم و جنة عرضها السموات والارض أعدت للمتقين الذين ينفقون في السّرّاء والضّرّاء و الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس و الله يحب المحسنين والذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا أنفسهم ذكروا الله فاستقفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب إلا الله و لم يصروا علي ما فعلو و هم يعلمون»
« به سوي آمرزشي از جانب پروردگارتان و بهشتي كه پهنايش (همچون) آسمانها و زمين است و براي پرهيز گاران فراهم ديده شده است، بشتابيد، آنان كه در آسايش و سختي انفاق ميكنند و خشم خود را فرو ميخورند و از مردم در ميگذرند وخداوند نيكوكاران را دوست دارد و آنان كه چون مرتكب كاري زشت شوند يا بر خود ستم كنند، خداوند را ياد ميكنند و براي گناهانشان آمرزش ميخواهند و جز خدا چه كسي است كه گناهان را ميآمرزد و آگاهانه بر آنچه كردهاند پافشاري نميكنند »
ميبينيد كه چگونه خداوند آنان را به اين پاداش بزرگ مژده داده است و آنان را پرهيزگار ناميده است، اما باوجود اين، نيز بيان نموده است كه گاهي مرتكب گناه هم ميشوند، اما توبه ميكنند و بر گناه اصرار نميورزند، و با وصف تقوا و پرهيز گاري نزد خداوند باز خواهند گشت، پس وقتي كه ميگوييم عدالت صحابه، منظور اين است.
پيشگامان مهاجرين و انصار از پرهيزگارترين متقيان هستند اما باز هم امكان دارد، مرتكب گناهي بشوند، اما با توبه از دنيا ميروند و با وصف عدالت نزد پروردگار خود باز ميگردند.
از اين گذشته، خداوند كساني را كه براي طلب رضاي او و نيل بهشت، به نيكي از پيشگامان مهاجرين و انصار پيروي كنند، وعده داده كه از آنان خشنود گردد و آنان را براي هميشه به بهشت كه از زير درختانش نهرها جاري است، وارد كند.
و تنها راه پيروي صادقانه از آنان، اين است كه علمي را كه از حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم دريافت كردهاند، از آنان بگيريم و آنان را دوست داشته باشيم و قدرشان را بشناسيم و از آنان دفاع كنيم و دروغهايي كه به آنان نسبت داده شده رد، و به آنان اقتدا كنيم …نه اينكه داستانهاي دروغيني را بر آنها افترا كنيم و به آنان بد و بيراه بگوييم و از آنان خورده بگيريم و آنان را طعنه بزنيم و متهم كنيم، خداوند ما و شمارا از چنين كاري پناه دهد ..
اما واژهي صحابه – با توجه به معناي شرعي – بر منافقان اطلاق نميگردد
نوشته شده توسط در 85/03/04
صحابه و منافقان در قرآن كريم ( )
آيا مگر كسي انكار ميكند كه همراه با حضرت پيامبر صليالله عليه وسلم در مدينه و در اطراف آن منافقاني وجود داشتهاند؟.
آيا مگر كسي ميتواند انكار كند خداوند متعال در آيات متعددي، صحابه را تعريف و تمجيد كرده است؟.
آيا قرآن اين دو گروه را از همديگر متمايز نموده است؟.
آيا مگر كسي حديث حوض را كه از پيامبر صليالله عليه وسلم ثابت است. و اين كه مردماني از حوض رانده ميشوند، انكار ميكند؟.
اينها همه حقايقي است كه در آن هيچ شك و ترديدي نيست، اما چگونه ميتوان آنها را با هم تطبيق داد؟!!..
چگونه اين و آن را هم جمع كنيم، و آيا صحابهاي كه خداوند آنان را در آيات متعددي ستوده است، همانهايي هستند كه پس از وفات رسولالله صلي عليه وسلم مرتد شدند؟!!.
اينها همه نكاتي است كه بايد به آن تدبر و تأمل نماييم، از خداوند ميخواهيم كه ما را به آنچه ميپسندد و به آن راضي است، توفيق دهد.
آيا قرآن صحابه و منافقان را از همديگر متمايز كرده است؟!.
شايد برخي از مسلمانان از قضيهي مهمي، يعني وجود منافقاني در مدينه در زمان رسول الله صليالله عليه وسلم ناآگاه باشند و از اينجاست كه اين امر را به كلي نفي ميكنند، در صورتي كه قرآن اين مطلب را صراحتاً بيان نموده است، خداوند متعال ميفرمايد:«و ممن حولكم من الأعراب منافقون و من اهل المدينه مَرَدوا علي النفاق»
« برخي از باديه نشييناني كه پيرامون شما هستند و برخي از اهل مدينه منافقند كه بر نفاق خو گرفتهاند»
اما در مكه پديدهاي به نام نفاق اصلاً وجود نداشت.
از طرفي ديگر برخي از مردم آياتي را كه دربارهي صحابه رضيالله عنهم نازل شده و آياتي كه در بارهي منافقان است از هم تشخيص نميدهند، و در فهم آن دچار مشكل ميشوند و ميپرسند: آيا برخي از صحابه منافق بودهاند و يا منافقان كساني ديگرند؟
در پاسخ به اين اشكال بايد گفت كه:
بدون ترديد دربارهي صحابه رضيالله عنهم آيات زيادي نازل شده است همانگونه كه دربارهي منافقان نيز آياتي نازل شده، و اين امر براي كسي كه قرآن را تلاوت كند و به آن تدبر كند، واضح و آشكار است.
بنابراين نه صحابه منافقند و نه منافقان صحابي، و گرنه تمييزي كه قرآن بين آنان قايل شده، هيچ سودي نداشت، پس هنگامي كه قرآن صحابه را ميستايد منافقان مراد نيستندو نيز هنگامي كه منافقان را نكوهش ميكند و آنان را به آتش جهنم و عذاب وعده ميدهد، صحابه مراد نيستند.
دقيقاً همان گونه كه خداوند مؤمنان و كافران و پرهيزگاران و بد كاران را از همديگر متمايز نموده است.
تفاوت ميان صحابه و منافقان در قرآن كريم كاملاً آشكار است و عيناً در همان سورهاي كه مؤمنان را ميستايد، منافقان را نيز مذمت ميكند و اين دليل بر اين است كه آنان دو گروه متفاوت هستند، خداوند ميفرمايد: «و يحلفون بالله إنهم لمنكم و ما هم منكم»
«و به خدا سوگند ميخورند كه آنان از (زمرهي) شما هستند ولي آنان از شما نيستند»
خداوند متعال خبر ميدهد كه منافقان سوگند ميخورند كه آنان نيز از صحابه رضيالله عنهم هستند،و سپس اعلام ميدارد كه آنان از صحابه رضيالله عنهم نيستند.
خداوند متعال ميفرمايد: «و السابقون الاولون من المهاجرين و الأنصار و الذين اتّبعوهم بإحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه و أعدّلهم جنات تجري تحتها الأنهار خالدين فيها ابداً ذالك الفوز العظيم و ممن حولكم من الاعراب منافقون و من اهل المدينه مردوا علي النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم سنعذبهم مرتين ثم يُرَ دّون إلي عذاب عظيم »
« و پيشروان نخستين از مهاجران و انصار و كساني كه به نيكوكاري از آنان پيروي كردند، خداوند از آنان خشنود شد و آنان نيز از او خشنود شدند و برايشان باغهايي كه زير آن جويباران روان است آماده ساخت كه در آنجا هميشه جاودانهاند. اين كاميابي بزرگ است. برخي از باديه نشيناني كه پيرامون شما هستند و برخي از اهل مدينه منافقند كه بر نفاق خو گرفتهاند تو آنان را نميشناسي ما آنان را ميشناسيم، دو بار آنان را عذاب خواهيم كرد آنگاه به عذابي بزرگ باز گردانيده ميشوند».
در اين دو آيه خداوند بيان نمود كه او مهاجرين و انصار را به باغهايي وعده داده كه در آن جويهايي روان است و آنان براي هميشه در آن ميمانند، و وعدهي خداوند حق است و هرگز خُلفي در آن صورت نميگيرد و سپس افزود كه در مدينه و اطراف آن منافقاني وجود دارند معناي اين مطلب اين است كه مهاجرين و انصار منافق نيستند و برعكس، ان شاء الله در اين باره بيشتر توضيح خواهيم داد.
بنابراين معلوم گشت كه خداوند در تعدادي از آيات از صحابه و در تعدادي ديگر از منافقان سخن گفته و صفات و ويژگيهاي هر دو گروه را بيان نموده است
نوشته شده توسط در 85/03/03
شناخت صحابه ( )
درواقع گفتگوهايي كه با شيعه داشتهام، بسيار زياد است، يكي از گفتگوهايم با يك شيعه در بارهي آياتي بود كه در قرآن كريم صحابه را ميستايد و همچنين آياتي كه در بارهي منافقان نازل گشته است، در يكي از جلسات به اين آيه استدلال نمودم كه خداوند ميفرمايد:
«محمد رسول الله والذين معه أشداءعلي الكفار رحماء بينهم تراهم رُكعاً سجداً يبتغون فضلاً من الله و رضواناً سيماهم في وجوههم من أثرالسجود ذلك مثلهم في التوراة و مثلهم في الانجيل كزرع أخرج شطأه فآزره فاستغلظ فاستوي علي سوقه يُعجب الزراع ليغيظ بهم الكفار و عدالله الذين آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و أجراً عظيماً»
« محمد رسولِ خداست و كساني كه همراه اويند بر كافران سخت گير و در ميان خود مهربانند، آنان را در حال ركوع و سجده ميبيني كه از خداوند فضل و خشنودي ميجويند، نشانة(درستكاري) آنان از اثر سجده در چهرههايشان پيداست، اين وصف آنان در تورات… و وصفشان در انجيل مانند كشتي است كه جوانهاش را برآوَرد آنگاه آن را تنومند ساخت آنگاه ستبر شد، بر ساقههايش ايستاد، كشاورزان را شگفت زده ميسازد تا از (ديدن) آنان كافران را به خشم آورد خداوند به كساني از آنان كه ايمان آوردهاند و كارهاي شايسته كردهاند آمرزش و پاداشي بزرگ وعده داده است».
گفتم اين آيه از عظيمترين آياتي است كه صحابه را ميستايد و يكي از واضح ترين دلايل اعجاز قرآن و عظمت پروردگار و وسعت علم اوست..
يكي از شيعهها بلا فاصله گفت: اين آيه هيچ دلالتي بر فضل صحابه ندارد.
گفتم: چگونه؟!.
گفت: زيرا خداوند در آخر آيه ميفرمايد..«وعدالله الذين آمنوا وعملوا الصالحات منهم مغفرة و اجراً عظيماً»
« منهم» كه در آيه آمده به معناي( برخي از آنان) است( و همهي صحابه مراد نيستند) گفتم: اولا: اين كه « من» را فقط براي تبعيض حصر ميكني، سخني است بدون دليل و مدرك.
ثانيا: سخن تو زماني ممكن است كه ابتداي آيه را حذف كنيم و آيه فقط در بارهي كساني سخن ميگفت كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام دهند و اين كه مثالشان در تورات و انجيل چنين است، يعني قبل از اين كه خلق شوند، و اگر مراد خداوند فقط بعضي از آنان بود، واضح و آشكارا بيان مينمود، خداوند ميفرمايد:«أشداء علي الكفار رحماء بينهم تراهم ركعاًسجداً يبتغون فضلاً من الله و رضواناً سيماهم في وجوههم من أثر السجود»
خداوند ميفرمايد: (الذين معه) «آنهايي كه همراه اويند » و در پي آن صفاتشان را اين گونه ذكر نمود «أشداء علي الكفار رحماء بينهم تراهم ركعاًسجداً يبتغون فضلاً من الله و رضواناً»
آيا معنايش اين است كه خداوند به بعضي از آنان وعدهي مغفرت و پاداشي بزرگ داده و بعضي ديگر را وعده نداده است، آيه را از ابتدا بخوان و در آن تدبر كن…
پس آناني كه خداوند آنان را چنين ميستايد كه دائماً در حال عبادتند و خواستار فضل و رضايت او هستند، بدون ترديد آنها ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام داده اند بنا براين معناي (من) در اين آيه از دو حال، خالي نيست.
يا اينكه «من» براي بيان جنس است، يعني اين كه خداوند جنس صحابه را كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام داده اند، به مغفرت و پاداشي بزرگ مژده داده است، مانند آيهي ديگر كه ميفرمايد:«فاجتنبوا الرجس من الاوثان»
« پس از پليدي بتان اجتناب كنيد»
معنايش اين است كه از جنس اين بتها بپرهيزيد نه اينكه از بتهايي كه پليدند بپرهيزيد و از باقي نپرهيزيد، اين مطلب را هم علماي اهل سنت و هم علماي شيعه ذكر كردهاند....
احتمال دوم اين كه «من» مؤكده است، يعني اين كه خداوند كساني را كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند و بخصوص صحابه را به مغفرت و پاداش بزرگي مژده داده است، همان گونه كه در آيهاي ميفرمايد:«و ننزل من القران ما هو شفاءٌ و رحمة»
« و از قرآن آنچه را كه شفا بخش و رحمت براي مومنان است فرو ميفرستيم»
معناي «من القران» اين نيست كه بخشي از آيات قرآن شفا و رحمت است و بخشي ديگر چنين نيست، بلكه«من» براي تأكيد است و من در آيهي قبلي نيز چنين است.
گفت: اين درست است، اما آيه بر فضل آن دسته از صحابه دلالت دارد كه داراي اين صفات باشند يعني بر كافران شديد و با همديگر مهربان باشند و همه صحابه اين گونه نبودند.
گفتم: من پاسخم را در دو نكته خلاصه ميكنم:
اول: اين كه، آنهايي كه «من» را تبعيضي ميگويند، به اين خاطر است كه ميدانند كه اين آيه تمامي صحابهاي را كه همراه حضرت پيامبر صلي الله عليه وسلم بودهاند، شامل ميشود، و آنها همان كساني هستند كه غزوه بدر، احد، خندق، تبوك و غيره، همراه با ايشان جهاد كردند، و پذيرفتن اين مطالب براي آن افراد سخت است، وبه اين جهت كوشيدهاند كه «من» را تبعيضي قرار دهند، در صورتي كه اين (براي بيان تبعيض بودن«من») طعن و ايرادي است در ابتداي آيه و وصفي كه خداوند متعال در تورات و انجيل از صحابه رضيالله عنهم بيان نموده است، زيرا خداوند آنجا هيچ كسي را ( از اين وصف) مستثني نكرده است.
دوم: اين كه براي هيچ مسلماني جايز نيست كه به سبب داستانها و افسانههاي دروغيني كه در كودكي شنيده، جاهلانه و با هواي نفس بر قرآن حكم كند، مدح و ستايش عطرآگين صحابه از جانب خداوند گواه بر اين است كه چنين داستانهايي دروغ و ساختگيند و كم و زياد و تحريف شدهاند، اما متأسفانه برخي از مسلمانان ساده لوح آن را پذيرفتهاند و به سبب آن با صحابه بغض و دشمني دارند.
نوشته شده توسط در 85/03/03
نکاتی در مورد خلافت ( )
بنيان مذهب إماميه در برابر ديگر مذاهب إسلامي بر اين اصل استوار است كه علي و يازده فرزندش از سوي خداوند بوسيلة رسول اكرم صلي الله عليه و آله وسلم به خلافت و وصايت آنحضرت انتخاب شده، پس شوراي مهاجرين و انصار براي انتخاب خليفه و امام مسلمين نامشروع و باطل بوده است! امّا اين ادّعا با نامة صريحي كه خود فرقة اماميه از علي نقل كرده اند مخالفت دارد، چنانچه در نهج البلاغه نامه اي از علي بدين صورت گزارش شده است:
(انه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر و عمر و عثمان علي ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد، و إنما الشورى للمهاجرين والأنصار فان اجتمعوا على رجلٍ و سموه إماما كان ذالك لله رضي فان خرج عن أمرهم خارجٌ بطعنٍ أو بدعه ردّوه إلى ما خرج منه فان أبى قاتلوهُ علي إتباعه غَيرَ سبيل المؤمنين...) (نامة ششم نهج البلاغه)
يعني:«گروهي كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند بهمان طريق با من بيعت كردند، پس كسي كه شاهد بوده نبايد ديگري را اختيار كند و كسي كه غايب بوده نبايد منتخب آنها را رد كند، و جز اين نيست كه شوري از مهاجرين و انصار است، بنابر اين اگر آنها بر مردي اتفاق كردند و او را امام ناميدند اين كار موجب رضاي خداست، پس كسي كه بسبب طعن و بدعت از امر ايشان بيرون رفت او را بر ميگردانند، اگر از برگشت خودداري نمود با او مي جنگند كه غير راه مؤمنان را پيروي كرده است».
اين نامه علاوه بر نهج البلاغه در يكي از كتب معتبر و قديم شيعه نير ديده ميشود كه آن‹وقعة صفين› تأليف نصر بن مزاحم السفري متوفي 412 هجري قمري است كه اخيراً در ايران تجديد چاپ شده است كه در صفحة 29 آن همين نامه آمده، مفاد نامة مزبور با قرآن كريم نيز مي سازد، كه در سورة شريفة توبه ميفرمايد:
(وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيم )التوبة:100
يعني:«و پيشي گيرندگان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانيكه بوسيلة نيكوكاري از ايشان پيروي كردند خدا از همة آنان راضي شده و آنها نيز از خدا خشنودند و براي ايشان باغستانهايي مهيّا فرموده كه نهرها از زير درختان آنها روان است و هميشه در آنجا خواهند ماند و اين رستگاري بزرگي است».
چنانكه ملاحظه ميشود در اين آية كريمه صريحاً به پيشي گيرندگان مهاجر و انصار وعدة بهشت داده است، و نيز در بارة امور آنها فرموده است:
(وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ) الشورى:38
يعني:«وكارشان را بمشورت يكديگرانجام دهند».
اينك اگر عدّه أي بهشتي بشوري بنشينند و كسي را بعنوان پيشوا تعيين كنند، آيا اين كار مخالفت رضاي خداست؟ يا بقول علي )كانَ ذلكَ للهِ رضي( شگفتا كه فرقة اماميه نه به آنچه خودشان از علي روايت ميكنند توجّه كافي دارند و نه به آيات صريح قرآن!!
در نهج البلاغه مينويسد، علي فرمود:
(والله ما كانت لي في الخلافة رغبة ولا في الولاية إربة و لكنكم دعوتموني إليها و حملتموني عليها)(خطبة276 )
يعني:«سوگند بخدا من رغبتي به خلافت نداشتم و نيازي بولايت در من نبود شما مرا بسوي خلافت خوانديد و مرا بدان وادار كرديد».
اگر علي (ع) از سوي خدا براي خلافت و ولايت تعيين شده بود چرا ميل و رغبت نداشت و از آن روي گردان بود؟ آيا رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم هم به نبوت و رسالت خود بي ميل و بي رغبت بود؟!
اگر علي از سوي خدا انتخاب شده بود چرا با ابوبكرو عمر بيعت كرد؟ چنانچه در كتب شيعة اماميه بدان تصريح شده است؟
(در كتاب غارات ثقفي و مستدرك نهج البلاغه و ديگر كتب اماميه آمده).
بعنوان نمونه در ‹الغارات› اثر ابو إسحاق ثقفي ‹متوفي 283 هجري› ميخوانيم: كه علي پس از قتل محمد بن ابي بكر نامه اي بياران خود در مصر نوشت، ضمن آن نامه از خلافت ابوبكر ياد كرده مينويسد: (فمشيت عند ذالك إلي أبي بكر فبايعته) ‹الغارات جزء اول ص 204›
يعني:« در آن هنگام بسوي ابوبكر رفتم و با او بيعت كردم».
و در بارة عمر مينويسد:(تولى عمر الأمور و كان مرضي السيرة ميمون النقيبة)‹صفحة207›
يعني:«عمر كارهاي خلافت را بعهده گرفت و پسنديده سيرت و فرخنده نفس بود».
(قال الجوهري في الصحاح: فلان ميمون النقيبه، اذا كان مبارك النفس)
اينها مضمون نامه هاي علي است كه علاوه بر اهل سنّت خود شيعه آنها را نقل كرده و قدماي اماميه بدانها تصريح نموده اند.
آيا علي با غاصب بيعت ميكند؟ آيا بيعت بخلافت ابوبكر از سوي كسي كه خداوند متعال او را خليفه كرده است صحيح است؟ آيا علي از ظالم و غاصب تعريف و تمجيد مينمايد و او را پسنديده سيرت و فرخنده نفس ميشمارد؟! پس چرا از خدا نمي ترسند و انصاف پيشه نمي كنند؟ در كتاب ‹الصفين› آمده كه علي دربارة ابوبكرو عمر گفت:
(أحسنا السيرة و عدلا في الأمة)‹ص201›
يعني:«آن دو رفتار نيكو داشتند و در ميان امّت بعدالت رفتار كردند».
امّا شيعة اماميه ميگويند: آن دو غاصب و ظالم بودند، پهلوي فاطمة زهرا را شكستند!!
اما اگر ادّعاي شيعة اماميه را به قرآن عرضه كنيم مي بينيم قرآن دربارة مهاجرين ميفرمايد:
«اگر به آنها در زمين قدرت دهيم نماز بر پاي ميسازند و زكات ميدهند و امر به معروف و نهي از منكر مينمايند».
ولي شيعه ميگويد چون خدا به ايشان قدرت داد، خلافت علي را غصب كردند و ظلم نمودند و فاطمه را آزردند! خداي متعال در سورة حج ميفرمايد:
(الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ .........الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُور) (الحج40/41)
آيا ما دست از نامه هاي موثق علي و آيه هاي قرآن برداريم و ادّعا هاي اين و آن را باور كنيم و در ميان امّت اسلام اختلاف اندازي و فرقه بازي راه بيندازيم؟ مگر خداوند نمي فرمايد:(وَلاَ تَفَرّقوا)«پراكنده نشويد». مگر علي در نهج البلاغه نگفته است:
(والزموا السواد الأعظم فان يد الله مع الجماعة و إياكم و التفرقة)‹خطبة147›
يعني:«از سواد اعظم و اكثريت مسلمانان جدا نشويد كه دست خدا با جماعت است و از تفرقه بپرهيزيد».
شگفتا آنروز كه مسلمين به در خانة عليu ريختند و خواستند كه با آنحضرت بيعت به خلافت كنند ، فرمود:(دعُوني و التمسوا غيري)‹خطبة 91›
يعني:«مرا رها كنيد و غير مني را براي اينكار بخواهيد».
سر انجام با إصرار زياد راضي شد. آيا اگر خدا او را بخلافت انتخاب كرده بود اين استنكاف براي چه بود و چرا وظيفة خدايي خود را بعهده نمي گرفت؟ چرا بتصريح كتب شيعه پشت سر خلفا نماز ميخواند؟ چنانچه در ‹وسائل الشيعه› مينويسد:
(قد أنكح رسول اَلله صَلى الله عَليه و آله وَ سَلّم، و صلَّى علي وراءهم)
يعني:«رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم با ايشان ‹خلفا› منا كحت نمود (دختر ابوبكرو عمررا گرفت و دو دختر خود را به عثمان داد) و علي پشت سر آنها نماز خواند».
‹وسائل الشيعه چاپ سنگي كتاب الصلاة ص 526›
چرا علي بقول اماميه ستمگران و ظالمان و بدعت گذاران را تأييد ميكرد، آيا همة اينها براي تقويت اسلام بود؟!!
وانگهي چرا از‹ 12› امام در قرآن نام و وصفي نيست ولي از أصحاب كهف و ذو القرنين و لقمان و هارون و غيره ......... بتفصيل سخن آمده است؟ آيا كتاب هدايت بايد آنچه را كه قرنها ماية اختلاف امّت ميشود فروگزارد و دربارة گذشتگان سخن بگويد؟ آخر انصاف شما كجا رفت؟
بارها ديده ايم كه علماي اماميه (هداهم الله تعالى الى الحق) به حديث غدير استشهاد مي كنند كه علي از سوي رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم به خلافت انتخاب شده در حاليكه رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم بمناسبت اختلافي كه عدّه اي با عليu پيدا كرده بودند در ميان راه نه در مكه و مدينه، از ولايت يعني از محبّت او سخن گفت نه از خلافت او! بدليل اينكه فرمود:(من كنت مولاه فهذا علي مولاه)
سپس قرينه آورده :(اللهم وال من والاه و عاد من عاداه)
يعني:«بار خدايا دوست بدار كسي را كه علي را دوست ميدارد ودشمن بدار كسي را كه علي را دشمن ميدارد».
دوستي و ياري چه ربطي به خلافت دارد؟ مولي بمعناي كسي است كه بايد او را دوست بداريم نه خليفه و وصي.
اساساً از كجا ثابت شده كه مَفعَل بمعناي اَفعَل آمده تا معلوم شود ءمولي) به معناي ءاولي) است؟ مگر در قرآن نداريم:
(فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُم..) (الأحزاب:5)
يعني:«اگر پدران ايشان را نشناختيد آنها را برادران ديني و موالي خويش بدانيد»
مگر در سورة تحريم نيامده:
(.. فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ) (التحريم:4)
يعني:«خدا مولاي پيامبر است و نيز جبرئيل و مؤمنان شايسته».
آيا مولي به معني سر پرست آمده و مؤمنان سر پرست پيامبراند؟
شگفتا چرا صحابة رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم كه مخاطب اين كلمات بودند چنين مفهومي را كه اماميه ادّعا دارند از خطبة غدير نفهميدند، ابن عساكر از نوادة علي يعني حسن مثني نقل كرده كه:
(قيل: ألم يقل رسول الله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم من كنت مولاه فهذا علي مولاه؟ فقال بلى! ولكن والله لم يعن رسول اَلله صَلى الله عَليه و آله وَ سَلّم)
(بذالك الأمارة و السلطان و لو أراد ذالك لأفصح لهم به فإن رسول اَلله صَلى الله عَليه و آله وَ سَلّم كان أفصح المسلمين و لو كان الأمر كما قيل ،لقال رسول اَلله صَلى الله عَليه و آله وَ سَلّم: يا أيها الناس هذا ولي أمركم و القائم عليكم من بعدي فاسمعوا له و أطيعوا، والله لئن كان الله و رسوله اختارا عليّا لهذا الأمر و جعله القائم للمسلمين من بعده، ثم ترك عليّ أمر الله و رسوله لكان عليّ أول من ترك أمر الله و رسوله).
(روايت/الحافظ ابن عساكر في تاريخه عن نفيل بن مرزوق عن الحسن بن الحسن)
يعني:«از حسن مثني فرزند حسن بن علي پرسيدند: آيا رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم نگفت: من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه؟ پاسخ داد، آري امّا سوگند بخدا قصد پيامبر از اين سخن امارت و سلطنت نبود و اگر مقصودش اين بود با كمال وضوح آنرا ادا مي كرد، زيرا كه رسول اَللهr فصيح ترين افراد نسبت به مسلمانان بود و اگر مرادش خلافت بود، ميفرمود: اي مردم اين علي فرماندار شما و قائم بر امور شما بعد از من است. پس سخن او را بشنويد و از وي اطاعت كنيد. بخدا قسم اگر خدا و رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم عليu را براي حكومت انتخاب كرده بودند و او را زمامدار مسلمين مينمودند، و سپس علي فرمان خدا و رسول را ترك كرده با خلفا بيعت مينمود در آن صورت نخستين گناهكار و نافرمان از امر خداي متعال و رسول اَلله r او بود.»
ملاحظه كنيد نوادة خود علي چگونه قضاوت ميكند، و آنوقت گروهي از علي و فرزندانش جلو مي افتند، و نامه هاي او را كه خودشان نقل كرده اند به تأويل مي برند و سخنا نش را تحريف مي كنند و به آثار فرزندانش توجّه نمي كنند؟ تا آراى خود را به كرسي بنشانند و نسبت ضلالت به اكثريت مسلمين از صدر اسلام تا كنون بدهند. آيا از پاسخگويي در قيامت نمي ترسند؟!!
نوشته شده توسط در 85/03/01
مطالب پیشین
![]()
