|
وبلاگ اهل سنت الحمد لله الذي أمرنا بالعبادة، وبطاعته وطاعة رسوله، ووعدنا بالحسني مع الزيادة |

كد لينك به ما :
ساعت و تاريخ
موضوعات
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
شیخ کلینی و کتاب کافی ( )
ابو جعفر محمّد بن یعقوب کلینی (متوفّی به سال 329 هجری قمری) از قدمای امامیّه و از بزرگان و محدّثان نامدار شیعه شمرده میشود.
نجاشی –رجالشناس مشهور شیعی– دربارة وی می نویسد:
«شیخ أصحابنا فی وقته بالری» (رجال النّجاشی، ص 266)
«بزرگ یاران ما (فرقة امامیّه) بروزگار خود در شهر ری بوده است».
شیخ ابو جعفر طوسی در حقّ وی می نگارد :
«ثقة عالم بالأخبار». ( الفهرست، اثر شیخ طوسی، ص 135 )
«او مورد اعتماد و آگاه از روایات است».
ابن طاووس در شأن وی می گوید:
«الشیخ المتفق علی ثقته وامانته محمد بن یعقوب الکلینی» (کشف المحجة، اثر ابن طاووس، ص 158)
«آن شیخ که همگان بر او اعتماد بسته اند و در امانتداری وی اتّفاق دارند، محمّد بن یعقوب کلینی» است.
محمّد باقر مجلسی در حقّ وی می نویسد:
«مقبول طوائف الأنام، ممدوح الخاص و العامّ، محمّد بن یعقوب الکلینی».( مرآة العقول، اثر مجلسی، ج 1، ص 3.)
«محمد بن یعقوب کلینی را همة گروه های مردم پذیرفته اند و خاص و عام وی را ستوده اند».
خلاصه آنکه مؤلف «کتاب کافی» را همة بزرگان امامیّه به وثاقت و امانت در حفظ و أدای حدیث قبول نموده اند. چنانکه کتاب او را که در سه بخش (اصول، فروع، روضه) تنظیم شده است نیز همگان ستایش کرده اند. به عنوان نمونه: شیخ مفید می نویسد:
«الکافی، و هو من أجل کتب الشیعه وأکثرها فائدة».( تصحیح الاعتقاد، اثر شیخ مفید، ص 27.)
«کافی، از مهمترین کتاب های شیعه بشمار می رود و از همة آنها پر فایده تر است».
شهید اول می گوید:
«کتاب الکافی فی الحدیث الذی لم یعمل الامامیه مثله» (.بحار الأنوار، ج 25، ص 67.)
«کتاب کافی در فنّ حدیث، کتابی است که فرقة امامیّه همانند آن را ننوشته اند».
محمّد باقر مجلسی می نویسد:
«کتاب الکافی ... أضبط الأصول و أجمعها و أحسن مؤلفات الفرقه الناجیه و أعظمها».(مرآة العقول، اثر مجلسی، ج 1، ص 3.)
«کتاب کافی ... بیشتر از همة کتب حدیث، اصول را ضبط کرده و از تمام آنها جامعتر است و بهترین و بزرگ ترین تألیفی شمرده می شود که فرقة ناجیه آن را فراهم آورده اند».
علاوه بر ستایش هایی که بزرگان امامیّه از کتاب کافی نموده اند، خود مؤلّف نیز در مقدّمة کتابش آن را تمجید کرده و به صحّت همة مندرجات آن تصریح نموده است و خطاب به کسی که نگارش چنان کتابی را از وی خواسته است، می نویسد:
«قلت إنک تحب أن یکون عندک کتاب کاف یجمع فیه من جمیع فنون علم الدین ما یکتفی به المتعلم و یرجع إلیه المسترشد و یأخذ منه من یرید علم الدین و العمل به بالآثار الصحیحه عن الصادقین -عليهم السلام- و السنن القائمه التی علیها العمل و بها یؤدی فرض الله – عزوجل – و سنه نبیه -صلى الله عليه وسلم- ... و قد یسر الله و له الحمد تألیف ما سألت».( مقدّمه «الأصول من الکافی» ج 1، ص 8-9، چاپ تهران (دارالکتب الإسلامیّة).
«(ای برادر) گفتی که دوست می داری نزد تو کتابی باشد که از کتب دیگر بی نیازت کند و همة دانش های دین در آن گرد آید و فراگیرندة دانش را بسنده شود و جویای هدایت بدان رجوع کند و کسی که می خواهد دانش دین را آموخته بکار بندد، از آن بهره گیرد با اعتماد بر آثار صحیح که از امامان راست گفتار رسیده و سنن پایداری که اعمال بر وفق آنها (باید) صورت پذیرد و فرائض خداوند و سنّت پیامبرش بوسیلة آن ها اداء میگردد .... و خدا را سپاس که تألیف آنچه را درخواست کرده بودی میسّر داشت».
نقد احاديث شيخ كليني
1-کتاب کافی چنانکه گفتیم به سه بخش (اصول، فروع، روضه) تقسیم شده است و هر سه بخش به چاپ رسیده و در دسترس قرار دارد. در اصول کافی بابی دیده می شود با عنوان «باب النهی عن الأشراف علی قبر النبی -صلى الله عليه وسلم-» در این باب که «مشرف شدن بر قبر پیامبر -صلى الله عليه وسلم-» را نهی نموده است تنها یک حدیث آمده و شیخ کلینی با اعتماد بر آن حدیث، چنین عنوانی را برگزیده است که در حقیقت فتوای او را نشان می دهد. امّا این یک حدیث بقدری دور از عقل است که شارحین کافی همگی در تفسیرش درمانده اند. سند و متن حدیث به قرار زیر است:
«عدة من أصحابنا، عن احمد بن محمد البرقی، عن جعفر بن المثنی الخطیب قال: کنت بالمدینه و سقف المسجد الذی یشرف علی القبر قد سقط و الفعله یصعدون و ینزلون و نحن جماعه. فقلت لأصحابنا من منکم موعد یدخل علی ابی عبدالله -عليه السلام- اللیله؟ فقال مهران بن ابی بصیر: أنا. و قال اسماعیل بن عمار الصیرفی: أنا. فقلنا لهما: سلاه لنا عن الصعود لنشرف علی قبر النبی -صلى الله عليه وسلم- فلما کان من الغد لقیناهما، فاجتمعنا جمیعا فقال إسماعیل: قد سألنالکم عما ذکرتم، فقال: ما أحب لأحد منهم أن یعلو فوقه ولا آمنه أن یری شیئاً یدهب منه بصره، أو یراه قائما یصلّی، أو یراه مع بعض أزواجه -صلى الله عليه وسلم-». (الأصول من الکافی، ج 1، ص 452. مقایسه شود با ترجمه اصول کافی در ج 2، ص 346، بقلم جواد مصطفوی (از انتشارات علمیّه اسلامیّه).
یعنی: «گروهی از یاران ما از احمد بن محمّد برقی روایت کرده اند و او از جعفر بن مثنّی مشهور به خطیب شنیده که گفت:
من در مدینه بودم و (بخشی از) سقف مسجد نبوی که بر فراز قبر پیامبر -صلى الله عليه وسلم- قرار داشت ریخته بود و کارگران بالا و پایین می رفتند و من به همراه جماعتی آنجا بودم. به رفقای خود گفتم چه کسی از شما امشب با ابو عبدالله (امام صادق -عليه السلام-) وعدة ملاقات دارد و بر او وارد می شود؟ مهران بن ابی بصیر گفت: من. و اسماعیل بن عمار صیرفی نیز گفت: من. ما به آن دو گفتیم که از امام صادق دربارة بالا رفتن (و مشرف شدن) بر قبر پیامبر -صلى الله عليه وسلم- سؤال کنید تا (اگر جایز باشد) ما هم بر فراز قبر پیامبر -صلى الله عليه وسلم- رویم! چون روز بعد فرا رسید با آن دو تن، روبرو شدیم و همگی گرد آمدیم. اسماعیل گفت: آنچه گفته بودید ما از ابو عبدالله برایتان پرسیدیم، در پاسخ گفت: من دوست ندارم که هیچ یک از شما بالای قبر (پیامبر -صلى الله عليه وسلم-) برآید و او را ایمن نمی گردانم از اینکه در آنجا چیزی دیده کور شود! یا پیامبر را به نماز ایستاده مشاهده کند، یا او را با برخی از همسرانش (در آنجا) ببیند».!!
این حدیث بلحاظ سند و متن، ساقط است زیرا:
اوّلاً : جعفر بن مثنّی مشهور به خطیب، معاصر امام رضا -عليه السلام- بوده و در زمان امام صادق -عليه السلام- نمی زیسته است! چنانکه مجلسی در کتاب «مرآه العقول» می نویسد: «فان جعفر بن المثنی من اصحاب الرضا -عليه السلام- و لم یدرک زمان الصادق -عليه السلام-».
یعنی: «جعفر بن مثنّی از همراهان امام رضا بوده و زمان امام صادق را در نیافته است».
ثانیاً: جعفربن مثنی مذهب واقفی ( واقفیان، شیعیان هفت امامی هستند که در امامت موسی بن جعفر -عليه السلام- توقف کردهاند یعنی ائمه بعد را نپذیرفتهاند و آنها را از علمای امت شمرده اند. ) داشته و علمای رجال شیعی به هیچ وجه او را توثیق نکرده اند. مامقانی در کتاب «تنقیح المقال» دربارة وی می نویسد : «هذا واقفی لم یوثق» تنقیح المقال فی علم الرجال، ج 1، ص 220، چاپ سنگی) ! «این مرد، مذهب واقفی داشته و توثیق نشده است».
ثالثاً: اگر مقصود از دین پیامبر خدا -صلى الله عليه وسلم-، رؤیت جسم آن حضرت در زیر خاک بوده است که این امر ممکن نبود و چنانچه مقصود، دیدن روح پیامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- باشد، روح دیدنی نیست و گرنه، همة کارگرانی که برای تعمیر سقف مسجد بر بالای قبر می رفتند باید روح پیامبر و همسرش را دیده کور شده باشند!
رابعاً: اگر هر کس بر قبر پیامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- نظر افکند، بیم آن می رود که نابینا شود، چرا رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- از این کار نهی نفرموده و بر خسارت امّتش راضی شده است؟!
2 شیخ کلینی روایت عجیب دیگری در «باب مولد النبی -صلى الله عليه وسلم- و وفاته» از اصول کافی آورده که ذیلاً ملاحظه میشود :
«محمد بن یحیی، عن سعد بن عبدالله، عن ابراهیم بن محمد الثقفی، عن علی بن المعلی، عن اخیه محمد، عن درست بن ابی منصور، عن علی بن ابی حمزه، عن ابی بصیر، عن ابی عبدالله - -عليه السلام- - قال : لما ولد النبی - -صلى الله عليه وسلم- - مکث ایاما لیس له لبن فالقاه ابو طالب علی ثدی نفسه فانزل الله فیه لبنا فرضع منه ایاماً حتی وقع ابو طالب علی حلیمه السعدیه فدفعه الیها».( الأصول من الکافی، ج 1، ص 448 مقایسه شود با ترجمه اصول کافی در ج 2، ص 339.)
یعنی : «محمّد بن یحیی از سعد بن عبدالله و او از ابراهیم ثقفی و او از علیّ بن معلّی و او از برادرش محمّد، و او از درست بن ابی منصور و او از علیّ بن ابی حمزه و او از ابی بصیر گزارش نموده است که امام ابو عبدالله صادق -عليه السلام- گفت :
چون پیامبر اسلام -صلى الله عليه وسلم- زاده شد چند روزی بدون شیر به سر برد، پس،
ابوطالب او را به پستان خود افکند و خدا در پستان ابو طالب شیر نازل کرد! پس کودک چند روز از پستان ابوطالب شیر خورد تا هنگامی که ابوطالب، حلیمه سعدیه را یافت و کودک را (برای شیر دادن) به او سپرد»!!
این روایت نیز به لحاظ سند و متن مخدوش است. احتمال میرود راوی نادانش برای آن که نسبت قرابت و همخونی میان پیامبر -صلى الله عليه وسلم- و علی -عليه السلام- را استوارتر کند به جعل چنین افسانهای پرداخته است. چه لزومی داشت که خداوند در پستان ابوطالب برای برادرزادهاش شیر فراهم آورد؟ مگر ممکن نبود که مثلاً این شیر در سینة همسر جوان ابوطالب – فاطمة بنت أسد – فراهم آید؟ همان زن مهربانی که بعدها پرستاری محمّد -صلى الله عليه وسلم- را در خانة ابو طالب بعهده گرفت و او را مانند فرزندانش دوست میداشت. برخی از راویان این روایت همچون متن آن، ناشناخته و مطعوناند. مثلاً دربارة علیّ بن معلّی نوشتهاند : «فهو مجهول الحال»( تنقیح المقال، ج 2، ص 310.) ! همچنین دربارة درست بن ابی منصور، علمای رجال گفتهاند که وی واقفی مذهب بوده است( تنقیح المقال، ج 1، ص 417) روشن است که اشخاص خردمند و درست باور نمیتوانند راوی چنین آثاری باشند.
3- شیخ کلینی در همان «باب مولد النبی -صلى الله عليه وسلم-» از اصول کافی روایتی دربارة معراج رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آورده که سنداً و متناً ناموثّق شمرده می شود. روایت مزبور بدینگونه در اصول کافی نقل شده است:
عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد، عن الحسین بن سعید، عن القاسم بن محمد الجوهری، عن علی بن أبی حمزة قال:
سأل ابوبصیر أبا عبدالله -عليه السلام- و أنا حاضر فقال: جعلت فداک کم عرج برسول الله -صلى الله عليه وسلم-؟ فقال مرتین فأوقفه جبرئیل موقفا، فقال له : مکانک یا محمد! فلقد وقفت موقفا ما وقفه ملک قط و لا نبی، إن ربک یصلی! فقال یا جبرئیل و کیف یصلّی؟! قال: یقول: سبوح قدوس أنا رب الملائکة و الروح، سبقت رحمتی غضبی. فقال: اللهم عفوک عفوک. قال: و کان کما قال الله: قاب قوسین أو أدنی الحدیث».( الأصول من الکافی، ج 1، ص 442 مقایسه شود با ترجمة اصول کافی در ج 2، ص 329.)
یعنی: «گروهی از یاران ما از احمد بن محمّد جوهری و او از علیّ بن أبی حمزه شنیده که گفت : أبو بصیر از امام ابو عبدالله صادق -عليه السلام- پرسید و من در آنجا حضور داشتم. گفت: فدایت شوم پیامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- را چند بار به معراج بردند؟ امام صادق پاسخ داد: دو بار! و جبرئیل او را در ایستگاهی متوقّف کرد و گفت: ای محمّد! در جایت بایست، اینک در مقامی ایستاده ای که هرگز هیچ فرشته و پیامبری در آنجا توقّف نکرده است. همانا خدای تو نماز می گزارد! پیامبر پرسید: ای جبرئیل چگونه نماز می گزارد؟! گفت: می گوید: بس پاک و منزّه (هستم) من خداوندگار فرشتگان و روح هستم، رحمت من بر خشمم پیشی گرفته است. پیامبر گفت: خداوندا از تو درخواست عفو دارم، از تو درخواست عفو دارم، امام صادق گفت: و چنان بود که خدا (در قرآن) فرموده است : کان قاب قوسین او ادنی فاصله اش (به خدا) باندازة دو کمان یا نزدیکتر بود...».
یکی از راویان این خیر چنانکه ملاحظه شد «قاسم بن محمّد جوهری» است. علاّمة مامقانی – رجالشناس معروف شیعی – دربارة وی می نویسد :
«فالرجل إما واقفی غیر موثق أو مجهول الحال و قد رد جمع من الفقهاء روایته، منهم المحقق فی المعتبر». (تنقیح المقال، ج 2، ص 24 (من ابواب القاف).)
یعنی : «این مرد بقولی واقفی مذهب است و بقولی احوالش شناخته نیست (در هر صورت) گروهی از فقهاء روایت وی را رد کرده اند که از جملة ایشان، محقّق حلّی در کتاب المعتبر است».
متن روایت نیز از چند جهت ایراد دارد. اوّل آنکه ظاهر روایت، خدای سبحان را در جایگاه معیّنی نشان می دهد با اینکه خداوند هیچگاه در مکان محاط نمی شود بلکه به نص قرآن بر همه چیز محیط است :
)أَلاَ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُّحِيطٌ(. (فصلت / 54)
دوّم آنکه نمازگزاردن خدا، امری نامعقول و خرافی است. سوّم آنکه در آیة «فکان قاب قوسین او ادنی» از فاصلة فرشتة وحی با پیامبر سخن رفته است، نه از فاصلة پیامبر با خدا! چنانکه سیاق آیات دلالت بر آن دارد و میفرماید :
)عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى * وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَى * ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى(. (نجم / 5-9)
«او را (فرشته ای) که نیروهای سخت داشت آموزش داد. (فرشته ای) پرتوان که در افق بالاتر ایستاد. سپس نزدیک شد و فرود آمد. پس فاصله اش باندازة دو کمان یا نزدیک تر بود».
بنابراین، تفسیری که در روایت آمده موافق با قرآن نیست و موجب رفع اعتماد از روایت می شود.
4- در اصول کافی در «باب ما عند الأئمه من سلاح رسول الله -صلى الله عليه وسلم- و متاعه» داستان خری آمده بنام «عفیر» و شیخ کلینی ماجرای مضحکی دربارة این خر نقل می کند و بدون آنکه سندش را بیاورد می نویسد:
«روی أن امیر المؤمنین -عليه السلام- قال: إن ذلک الحمار کلم رسول الله -صلى الله عليه وسلم- فقال: بأبی أنت و أمی إن أبی حدثنی عن أبیه، عن جده، عن أبیه أنه کان مع نوح فی السفینه فقام إلیه نوح فمسح علی کفله ثم قال: یخرج من صلب هذا الحمار حمار یرکبه سید النبیین و خاتمهم، فالحمدلله الذی جعلنی ذلک الحمار».( الأصول من الکافی، ج 1، ص 237 مقایسه شود با ترجمه اصول کافی در ج 1، ص 343.)
یعنی: «روایت شده که امیر مؤمنان -عليه السلام- فرمود که آن خر، با رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به سخن در آمد و گفت: پدر و مادرم فدایت شود! همانا پدرم از پدرش و او از جدّش و او از پدرش برای من حدیث آورد که پدر جدِّ ما با نوح در کشتی همراه بود و نوح برخاسته دستی به کفل او کشید و گفت: از پشت این خر، خری در آید که سرور پیامبران و آخرین ایشان بر آن سوار شود، پس خدا را سپاس که مرا همان خر قرار داده است».!
چنانکه ملاحظه می شود این روایت، مرسل و مقطوع است و معلوم نیست چه کس این افسانة غریب را ساخته و برای شیخ کلینی نقل کرده است و شگفت از کلینی که آن را باور داشته و در کتابی که بقول خود، آن را از «آثار صحیح» فراهم آورده، گنجانیده است!
کسی نمی داند که این جماعت خران، چگونه حدیث نوح -عليه السلام- را در خاطر نگاهداشته اند و به یکدیگر رسانده اند؟! و نیز بر کسی معلوم نیست که خران، هر یک چند صد سال عمر کرده اند که از روزگار پیامبر اسلام -صلى الله عليه وسلم- تا زمان نوح -عليه السلام- را تنها در پنج نسل گذرانده اند؟! سخن گفتن آخرین خر، به زبان فصیح عربی و نقل حدیث بصورتی که محدّثان گزارش می نمایند، نیز از عجائب است! من گمان می کنم کسی با کلینی سر شوخی داشته و این افسانة خنده آور را برای او حکایت کرده است.
5- شیخ کلینی در «باب مولد ابی جعفر محمد بن علی الثانی» از اصول کافی حدیث غریب دیگری آورده است بدین صورت:
«علی بن ابراهیم، عن أبیه قال: استأذن علی أبی جعفر -عليه السلام- قوم من أهل النواحی من الشیعه فأذن لهم فدخلوا فسألوه فی مجلس واحد عن ثلاثین ألف مسألة فأجاب -عليه السلام- وله عشر سنین».( الآصول من الکافی، ج 1، ص 496 مقایسه شود با ترجمه اصول کافی در ج 2، ص 419.)
یعنی: «علیّ بن ابراهیم از پدرش روایت کرده است که گفت: گروهی از شیعیان از شهرهای دور آمدند و از ابو جعفر دوّم (امام جواد -عليه السلام-) اجازة ورود خواستند. ایشان بدان ها اجازه داد و بر او وارد شدند و در یک مجلس، سی هزار مسئله از وی پرسیدند و همه را پاسخ داد در حالی که ده سال داشت»!
این روایت از حیث سند، مقطوع است زیرا پدر علی بن ابراهیم که ابراهیم بن هاشم قمّی باشد معلوم نیست این حکایت را از چه کسی شنیده؟ بویژه که به حضور خود در آن مجلس نیز اشاره ای نمی کند. امّا متن روایت بوضوح بر دروغ بودنش دلالت دارد! زیرا چگونه می شود که در یک مجلس، به سی هزار مسأله پاسخ داد؟ گیرم که جواب مسائل بر امام جواد -عليه السلام- آسان بوده ولی پرسش کنندگان چگونه توانسته اند از سی هزار مسأله در یک مجلس (فی مجلس واحد) سؤال کنند؟ مگر آن مجلس چند شبانه روز به طور انجامیده است؟!
6-شیخ کلینی در «کتاب فضل القرآن» از اصول کافی روایتی بدین صورت آورده است:
«علی بن الحکم عن هشام بن سالم عن أبی عبدالله -عليه السلام- قال: أن القرآن الذی جاء به جبرئیل -عليه السلام- إلی محمد -صلى الله عليه وسلم- سبعه عشر ألف آیه».( الأصول من الکافی، ج 2، ص 634 مقایسه شود با ترجمه اصول کافی در ج 4، 446.)
یعنی : «علی بن حکم از هشام بن سالم از امام ابو عبدالله صادق -عليه السلام- روایت کرده که گفت: قرآنی که جبرئیل برای محمّد -صلى الله عليه وسلم- آورد هفده هزار آیه بود».!
می دانیم که آیات شریفة قرآن – چنانکه در میان ما است – به هفت هزار آیه نمی رسد و اگر روایت اصول کافی را صحیح بپنداریم باید بیش از نیم قرآن، حذف شده باشد! و این قول، بکلی باطل و بی اساس است زیرا با وعدة الهی مخالفت دارد که میفرماید:
) إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ(. (حجر / 9)
«ما خود این ذکر را فرو فرستادیم و ما خود نگاهبانش هستیم».
و روایت مشهور از علی -عليه السلام- نیز وارد شده که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود: «جمیع آیات القرآن سته آلاف آیه و مائتا آیه و ست و ثلاثون آیه»( تفسیر مجمع البیان، اثر شیخ طبرسی، جزء بیست و نهم، ص 140، چاپ لبنان. ) یعنی : «آیات قرآن بر روی هم، شش هزار و دویست و سی و شش آیه است».
امّا آنچه برخی از شارحین اصول کافی احتمال داده اند که شاید اختلاف روایت کافی با مصحف کنونی بدلیل شمارش آیات باشد، احتمالی ناموجّه است زیرا لازم می آید که امام صادق -عليه السلام- هر آیه ای از مصحف موجود را تقریباً سه آیه بشمار آورده باشد و بطلان این محاسبه روشن است. علاوه بر آنکه با حدیث نبوی مخالفت دارد. ضمناً در سند اصول کافی انقطاع و افتادگی دیده میشد زیرا علی بن حکم، با کلینی معاصر نبوده است.
7- شیخ کلینی در اصول کافی ضمن «باب النوادر» از کتاب التوحید می نویسد :
«محمد بن أبی عبدالله، عن محمد بن إسماعیل، عن الحسین بن الحسین، عن بکربن صالح، عن الحسن بن سعید، عن الهیثم بن عبدالله، عن مروان بن صباح قال قال ابو عبدالله -عليه السلام- : إن الله خلقنا فأحسن صورنا و جعلنا عینه فی عباده، و لسانه الناطق فی خلقه، و یده المبسوطه علی عباده بالرأفه و الرحمة، و وجهه الذی یؤتی منه، و بابه الذی یدل علیه، و خزانه فی سمائه و أرضه، بنا أثمرت الأشجار، و أینعت الثمار، و جرت الأنهار، و بنا ینزل غیث السماء، و ینبت عشب الأرض، و بعبادتنا عبدالله و لو لا نحن ما عبدالله» (الاصول من الکافی، ج 1، ص 144 مقایسه شود با ترجمه اصول کافی، ج 1، ص 196.)
یعنی : «محمّد بن ابی عبدالله، از محمّد بن اسماعیل، از حسین بن حسن، از بکر بن صالح، از حسن به سعید، از هیثم بن عبدالله، از مروان بن صالح روایت کرده که امام صادق -عليه السلام- گفت: خداوند ما را آفرید و صورت های ما را نیکو ساخت، و ما را در میان بندگانش چشم خود قرار داد، و در میان خلقش زبان گویای خود کرد، و ما را دست گشودة مهر و رحمتش بر بندگان خود نمود، و ما را چهرة خویش قرار داد که از آن سو بدو گرایند و بابی ساخت که بر او دلالت مي کند، و ما را خزانه داران خود در آسمان و زمینش کرد، به سبب ما درختان میوه می آورند، و میوه ها به پختگی می رسند، و رودها جاری می شوند، و به سبب ما باران آسمان می ریزد، و گیاه زمین می روید، و به عبادت ما، خدا پرستش می شود و اگر ما نبودیم، خدا پرستیده نمی شد».!
اوّلاً: در سند این روایت، اشخاص مجهول و ناموثّقی دیده می شوند مانند «مروان بن صباح» که مامقانی دربارة وی می نویسد : «لیس له ذکر فی کتب الرجال»( تنقیح المقال، ج 3، ص 209. ) ! «از این شخص، هیچ نام و نشانی در کتاب ها رجال نیامده است»! یا «بکر بن صالح» که یکی از نامورترین دانشمندان امامیّه یعنی علاّمة حلّی نسبت به وی گفته است: «ضعيف جدّا، کثیر التفرد بالغرائب» (خلاصه الاقوال فی معرفه الرجال، اثر علامه حلّی، ص 327، چاپ ایران 1417 ه. ق.)! «این شخص جداً ضعیف است و آثار غریب بسیاری (از امامان) نقل کرده که دیگران آنها را گزارش ننموده اند».
ثانیاً: از حیث متن، برخی از بخش های روایت مذکور، صریحاً برخلاف قرآن است. مثلاً در این روایت آمده که : «خزانه فی سمائه و أرضه» «خدا ما را خزانه داران خود در آسمان و زمینش قرار داد» با آنکه در قرآن مجید می فرماید:
( قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ(. (انعام / 50)
«بگو به شما نمیگویم که خزائن خدا نزد من است».
یا در این روایت می خوانیم: لو لا نحن ما عبدالله «اگر ما (آل محمّد -عليه السلام-) نبودیم، خدا پرستیده نمی شد»! آیا انبیاء پیشین، پرستندگان خدا نبودند؟ در حالی که خداوند در قرآن می فرماید :
)وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ(. (أنبياء / 73)
«به آنان کارهای نیک و بر پا داشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آنها پرستندگان ما بودند».
یعنی: «به آنان کارهای نیک و بر پا داشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آنها پرستندگان ما بودند». پس چگونه بر چنین روایت غلوآمیزی مي توان اعتماد نمود و آن را از «آثار صحیح امامان» شمرد؟
8-شیخ کلینی در «روضة کافی» ذیل عنوان «حدیث الحوت علی ای شیء هو»؟ مینویسد:
«محمد عن احمد، عن ابن محبوب، عن جمیل بن صالح، عن ابان بن تغلب، عن ابی عبدالله -عليه السلام- قال: سالته عن الارض علی ای شیء هی؟ قال : علی حوت! قلت : فالحوت علی ای شیء هو؟ قال : علی الماء. قلت : فالماء علی ای شیء هو؟ قال : علی صخره! قلت: فعلی ای شیء الصخره؟ قال : علی قرن ثور املس! قلت : فعلی ای شیء الثور؟ قال : علی الثری! قلت: فعلی ای شیء الثری؟ فقال : هیهات، عند ذلک ضل علم العلماء».( الروضة من الکافی، ج 1، ص 127، چاپ تهران (از انتشارات علمیه اسلامیه).
یعنی : «محمّد از احمد، از ابن محبوب، از جمیل بن صالح، از آبان بن تغلب روایت کرده که گفت: از ابو عبدالله صادق -عليه السلام- پرسیدم زمین بر چه چیز تکیه دارد؟ گفت: بر ماهی! گفتم: ماهی بر چه چیز تکیه دارد؟ گفت: بر آب، گفتم: آب بر چه چیز تکیه دارد؟ گفت: بر سنگ سخت! گفتم: سنگ سخت بر چه چیز تکیه دارد؟ گفت: بر شاخ گاو نرم تن! گفتم: گاو بر چه چیز تکیه دارد؟ گفت: بر خاک نمناک! گفتم: خاک نمناک بر چه چیز تکیه دارد؟ گفت: هیهات، در اینجا دانش دانشمندان گم گشته است»!
خرافی بودن متن این روایت روشن است و نیازی به نقد آن نیست.
شیخ کلینی در «روضة کافی» روایت دیگری آورده که با روایت پیشین پیوند دارد و «علت وقوع زلزله در زمین» را توضیح می دهد، روایت مزبور چنین است :
«علی بن محمد، عن صالح، عن بعض أصحابه، عن عبدالصمد بن بشیر، عن أبی عبدالله -عليه السلام- قال: إن الحوت الذی یحمل الارض أسر فی نفسه أنه إنما یحمل الأرض بقوته! فأرسل الله تعالی إلیه حوتا أصغر من شبر و أکبر من فتر، فدخلت فی خیاشیمه، فصعق فمکث بذلک أربعین یوما ثم إن الله عزوجل راف به و رحمه و خرج. فإذا أراد الله – جل و عز – بأرض زلزله بعث ذلک الحوت إلی ذلک الحوت فاذا راه اضطرب فتزلزلت الارض».( الروضة من الکافی، ج 2، صص 67-68.)
یعنی : «علیّ بن محمّد از صالح، از برخی یارانش، از عبدالصّمد بن بشیر، از ابو عبدالله صادق -عليه السلام- روایت کرده که گفت: همانا آن ماهی که زمین را حمل می کند، این فکر در ضمیرش گذشت که وی با نیروی خود به حمل زمین می پردازد! پس خدای تعالی ماهی (کوچکی) به سویش فرستاد که از یک وجب کوچکتر و از فاصلة میان انگشت شست و سبّابه بزرگتر بود. آن ماهی کوچک بدرون بینی وی رفت و او غش کرد. پس، چهل روز در بینی وی ماند آنگاه خداوند بزرگ بر ماهی حامل زمین، رأفت و رحمت آورد و ماهی کوچک از بینی او بیرون شد. و هر گاه که خدای عزّوجلّ بخواهد تا در زمین زلزله ای پدید آید همان ماهی کوچک را به سوی ماهی بزرگ می فرستد و چون دیده اش بر او افتد، بر خود میلرزد و در زمین زلزله پدید میآید».!
هر چند این روایت مانند روایت پیشین نیاز به تحقیق ندارد! ولی یادآور میشویم که معلوم نیست «صالح» روایت مذکور را از چه کسی شنیده است. زیرا تعبیر «بعض أصحابه» در سند این حدیث، از مجهول بودن راوی آن حکایت میکند.
9- شیخ کلینی در «روضة کافی» آورده است :
«عنه (علیّ بن محمد) عن صالح، عن الوشاء، عن کرّام، عن عبدالله بن طلحه قال: سألت أبا عبدالله -عليه السلام- عن الوزغ( وزغ در فارسی برای «قورباغه» بکار میرود ولی در معاجم عربی آن را معادل با مارمولک (چلپاسه) آوردهاند. ) ! فقال: رجس و هو مسخ کله! فإذا قتلته فاغتسل. فقال: إن أبی کان قاعدا فی الحجر و معه رجل یحدثه فإذا هو بوزغ یولول بلسانه، فقال أبی للرجل: أتدری ما یقول هذا الوزغ؟ قال: لا علم لی بما یقول. قال: فإنه یقول : و الله لئن ذکرتم عثمان بشتیمه لأشتمن علیا حتی یقوم من هیهنا! قال: وقال ابی: لیس یموت من بنی امیه میت الا مسخ وزغا ... الحدیث»! (الروضة من الکافی، ج 2، صص 37-38.)
یعنی : «از علیّ بن محمّد، از صالح، از وشّاء، از کرّام، از عبدالله بن طلحه روایت شده که گفت: از ابو عبدالله صادق -عليه السلام- دربارة مارمولک (چلپاسه) پرسیدم. گفت: پلید است و همة انواعش از حیواناتی بشمار می روند که مسخ شده اند! پس چون آن را کشتی غسل کن! سپس امام صادق گفت: پدرم در حجر اسماعیل نشسته بود و مردی با وی بود که با پدرم صحبت می کرد، ناگاه مارمولکی را دید که با زبانش صدایی بر می آورد، پدرم به آن مرد گفت: آیا می دانی که این مارمولک چه می گوید؟ آن مرد پاسخ داد: خیر، نمی دانم چه می گوید. پدرم گفت: او میگوید: بخدا قسم اگر عثمان را دشنام دهید تا هنگامی که این مرد (امام باقر) از اینجا برخیزد، من علی -عليه السلام- را دشنام خواهم داد! آنگاه (امام صادق) گفت، پدرم فرمود: هیچ یک از بنی امیّه نمی میرد مگر آنکه بصورت مارمولکی مسخ می شود ...»!!
در سند این روایت، نام «کرام» برده شده که همان «عبدالکریم بن عمرو» باشد و بقول نجاشی در کتاب رجالش، واقفی مذهب بوده است( رجال النجاشی، ص 176، چاپ قم. ) (هر چند مامقانی از او دفاع مینماید). راوی دیگر آن، عبدالله بن طلحه است که مامقانی درباره اش مینویسد: «لم نقف فیه علی مدح یدرجه فی الحسان». (تنقیح المقال، ج 2، ص 190)
یعنی: «در کتب رجال به ستایشی از او واقف نشده ایم که وی را در درجة حسان (راویان امامی مذهب و ممدوح) قرار دهد». متن روایت دلالت دارد بر اینکه مارمولک، ناصبی و دشمن امیر المؤمنین -عليه السلام- است! اما به درجه ای از فهم و ادراک نائل شده که عقاید آدمیان را می داند و بر مسائل تاریخی با آنها به مجادله بر می خیزد و در قضیّة خلافت، از عثمان بن عفان جانبداری می کند! البته وجود این روایت نباید مایة شگفتی شود زیرا هنگامی که قرار است الاغ، محدّث باشد، مارمولک هم باید مورّخ و متکلّم بشمار آید!
10- شیخ کلینی در «اصول کافی» در «باب مجالسه اهل المعاصی» روایتی آورده که سند آن بلحاظ علم رجال، بیاشکال است (وقتی که متن حدیثی با کاب خدا موافق نباشد به سندش نباید اعتماد کرد زیرا کسی که متن حدیثی را جعل میکند، سندش را هم جعل خواهد کرد.! ) ولی متن حدیث با قرآن مجید سازگاری ندارد و باید بطلان آن اعلام گردد بویژه که برخی از «اعلام» (به کتاب المکاسب، اثر شیخ انصاری، ص 45 (بخط طاهر خوشنویس) نگاه کنید.) بدان استناد و استدلال نمودهاند. متن حدیث بشرح زیر است :
«محمد بن یحیی، عن محمد بن الحسین، عن احمد بن محمد بن ابی نصر، عن داوود بن سرحان، عن ابی عبدالله -عليه السلام- قال رسول الله -صلى الله عليه وسلم- اذا رایتم اهل الریب و البدع من بعدی فاظهروا البرائه منهم و اکثروا من سبئهم و القول فیهم و الوقیعه و با هتوهم کیلا یطمعوا فی الفساد فی الاسلام و یحذرهم الناس و لا یتعلموا من بدعهم، یکتب الله لکم بذلک الحسنات و یرفع لکم به الدرجات فی الآخره». (الأصول من الکافی، ج 2، ص 375 مقایسه شود با ترجمه اصول کافی در ج 4، صص 83-84)
یعنی : «محمّد بن یحیی، از محمّد بن حسین، از احمد بن محمّد بن ابی نصر، از داوود بن سرحان از ابو عبدالله صادق روایت کرده است که گفت رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود: پس از من هنگامی که اهل شک و بدعت را دیدید بیزاری خود را از آنها آشکار کنید و دشنام بسیار بدان ها دهید و دربارة آنان بدگویی کنید و به ایشان بهتان زنید تا نتوانند به فساد در اسلام طمع بندند و در نتیجه، مردم از آنان دوری گزینند و بدعت های ایشان را نیاموزند (که اگر چنین کنید) خداوند برای شما در برابر این کار، نیکی ها نویسد و درجات شما را در آخرت بالا برد»!!
شک نیست که اهل بدعت، سزاوار سرزنش و نکوهش هستند ولی بهتان زدن به ایشان شرعاً و عقلاً جایز نیست چرا که اولاً قرآن مجید میفرماید:
)وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ.( (مائده / 8)
«دشمنی با گروهی، شما را به بیعدالتی دربارة آنها وادار نکند».
و ثانیاً عقل حکم می کند که بهتان زدن به بدعتگذاران از عاقبت نیکی برخوردار نخواهد بود زیرا ممکن است دیر یا زود، نادرستی آن بهتان آشکار شود، و مایة رسوایی بهتان زننده را فراهم آورد و اعتماد از دیگر سخنان او نیز برخیزد و در نتیجه، کار به زیان اهل حق و به سود اهل بدعت تمام شود. بعلاوه، دشنام دادن به مخالفان و بدعتگذاران موجب می شود که آنها نیز به اهل حق و مقدّسات آنها اهانت ورزند چنانکه در قرآن کریم می خوانیم:
وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ(. (انعام / 108)
«کسانی را که (مشرکان) جز خدا می خوانند دشنام مدهید زیرا که ایشان نیز ستمگرانه و ناآگاهانه به خدا دشنام می دهند».!
ناگفته نماند که برخی از شارحان کافی، عبارت «باهتوهم» را چنین تفسیر نموده اند که «با دلیل و برهان، بدعتگذاران را حیران سازید» ولی این معنا با لغت عرب، سازگاری ندارد زیرا هر چند فعل ثلاثی مجرد «بهت» بمعنای: دهش و سکت متحیرا (مدهوش و حیرت زده خاموش شد) آمده است ولی این فعل، چون به باب «مفاعله» رود و بصورت «باهت» در آید بمعنای: «حیره و ادهشه بما یفتری علیه من الکذب» بکار می رود یعنی : «با دروغی که به او بست، وی را حیرت زده و مدهوش ساخت»( به المنجد ذیل واژه «بهت» نگاه کنید. ) ! آری، با دروغ بستن به بدعتگذاران، نمی توان از اسلام دفاع کرد و از پاداش خداوندی بهره مند شد بلکه با برهان و دلیل باید به این امتیاز دست یافت که «الغایات لا تبرر الوسائط»! «هدفها، وسیلهها را توجیه نمی کنند»!
در اینجا به نقد کتاب کافی با همین ده نمونه بسنده می کنیم
نوشته شده توسط در 85/05/15
لينك مطلب
مطالب پیشین
![]()